تبليغاتX
بچه های دانشگاه آزاد تهران شرق قیامدشت

بچه های دانشگاه آزاد تهران شرق قیامدشت

یه وبلاگ دسته جمعی !

 

دیس رامین از بکس تهران شرق پی سی

این موزیک رو حتمی گوش کنید آخر موزیک شده ....

این موزیک در مورد یکی از دوستان دانشجوی ترم ۶ کامپیوتر است که هر چی سعی میکنه

واحد های اون پاس نمیشه ....

خیلی قشنگه حتمی گوش کنید ....

 آخر خنده بازاره

برای دانلود رو من کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت   توسط سید نیما نصیری  | 

 

این مجموعه 409 MB در کل حجم دارد که میتوانید بنا به نیاز خود یکی یکی فایلها را دانلود کنید

 

LearnVisualC#

 RapidShare is a file hoster

 Thank you for your download …

 

جدید ترین و کامل ترین مجموعه آموزشی ، مثال ، مرجع ، دانلود ، پروژه

 

مناسب برای دانشجویان رشته کامپیوتر گرایش نرم افزار

و دوست داران آموزش زبانهای برنامه نویسی پیشرفته و سطح بالا

 

C# سی شارپ دات نت

Asp.net ای اس پی دات نت

 

فایل های آموزشی به زبان فارسی

 

آموزش کامل برنامه نویسی به زبان asp.net به زبان فارسی ( ای اس پی دات نت )

738 KB

 

مجموعه آموزشی گام به گام زبان c# مناسب برای آموزش اساتید و دانشجویان همراه با مثال

1.78 MB

 

آموزش زبان c# به زبان فارسی

1.59 MB

 

آموزش c#.net ( سی شارپ دات نت ) به زبان فارسی

719 KB

 

آشنائی با زبان c#

290 KB

 

راهنمای برنامه نویسی شی گرا در c#

844 KB

 

کتاب جامع برنامه نویسی به زبان  c#

7.50 MB

 

آموزش ویژوآل سی شارپ 2005 c# visual به زبان فارسی

12.1 MB

 

C#.net آموزش و اطلاع رسانی و پژوهش و پروژه

220 KB

 

C#.net فایل آموزش به زبان اصلی English  قسمت اول

443 KB

 

C#.net فایل آموزش به زبان اصلی English  قسمت دوم ssw

487 KB

 

Syngress - C# .NET Web Developers Guide

6.81 MB

 

OReilly - C Sharp Language Pocket Reference

147 KB

 

Wrox.Professional.C.Sharp.3rd.Edition.May.2004.eBook-DDU

23.1 MB

 

C Sharp Essentials

564 KB

 

Introducing Microsoft Dot NET

6.47 MB

 

OReilly  Programming C Sharp

7.15 MB

 

Programming CSharp

7.15 MB

 

Visual Studio  NET C Sharp Web Developers Guide

 6.81 MB

 

با تشکر از استاد خالوندی و شناسا

 

این مجموعه چند فایل دیگر هم دارد که در آینده آپلود خواهم کرد 

 
 
جهت ارسال نظرات خود به این شماره میتوتنید پیامک بزنید 

 

 Tel : + 98 935 4460799
با تشکر  : سید نیما نصیری
 
+ نوشته شده در  87/08/27ساعت   توسط سید نیما نصیری  | 

 

اینکه دستشویی جای بسیار بدی بود رو من وقتی که بچه بودم کاملن باور داشتم.یکی از سخت ترین لحظات عمرم زمانی سپری میشد که توی دستشویی نشسته بودم و یاد خدا می افتادم.حالم خیلی بد میشد.یادم میاد یکی از معلمهامون توی کلاس چهارم یا پنجم توی کلم فرو کرده بود که در این محل نباید اسم خدا رو برد و بهش فکر کرد،چون خیلی خیلی گناه داره...و مگه انسان کسی رو که دوست داره و عاشقش هست رو تو مستراح بهش فکر میکنه؟

اولاش که به این موضوع پی بردم نمیدونم چرا تا بر اریکه ی دستشویی جلوس میکردم یکهو یاد خدا میافتادم.میومدم از خدا معذرت بخوام میدیدم بدتر میشه!میومدم به یه چیز دیگه فکر کنم نمیشد و خلاصه این مصیبت اونقدر ادامه پیدا کرد تا بالاخره یه فکر بکر به سرم زد.فکر کردن به یه آدم بد.تازه شاید نه تنها گناه نباشه...بلکه ثواب هم داشته باشه!اونموقع بدترین آدمی که میشناختم و همه ی دور و بریهام وخانواده و همکلاسیها و معلمینم روش اتفاق نظر داشتن "صدام یزید کافر"بود.این بود که به محض اینکه وارد دستشویی میشدم تند تند تو دلم تکرار میکردم صدام یزید کافر...صدام یزید کافر...!اما گاهی از میان این تکرارها قشنگ یادم هست که فکر خدا یکهو از اون لاها جا باز میکرد و میزد بیرون.سالها گذشت و من به سادگی فراموش کردم اسم صدامی که باید میگفتم و اسم خدایی که نباید میگفتم.

من وارد دنیای هنر و خبر و کاریکاتور و کارگران شده بودم.دیگه تو دستشویی ها به تابلوهای نقاشی ،پیکاسو و ونگوگ و کمونیست
ُگرفتن حق کارگران و احمدی نزاد ...کاریکاتور و سوژه های بکر فکر میکردم.دیگه نه خدایی بود و نه صدامی و من ساعات روزم با این افکار بود که دست و پنجه نرم میکرد.درب اطاقم ساعتها بسته بود و من بوم روی بوم نقاشی میکردم و اگر خونه نبودم توی دهات های طالقان یه هفته دو هفته میرفتم و از منظره ها طرح میزدم و این در حالی بود که عشق به ونگوگ و لوترگ در قلبم میتپید و من رو سرشار از زندگی میکرد.اگه خسته میشدم یاد خستگی های ونگوگ توی روستای آرل و معادن زغال سنگ بود که خستگی از تنم در میکرد واگه نامید میشدم امیدها و سرسختی های پیکاسو بود که به من امید میبخشید.باز متروی زمان گذشت در روزی از روزها من ناگهان عاشق شدم.عشقی مهیب چنان تمام وجودم رو لبریز کرد و چنان من رو در مشت خودش اسیر کرد که یکهو تمام مسیر زندگی ام رو تغییر داد.نفهمیدم چطور شد که این اتفاق افتاد.تمام ونگوگها و پیکاسوها و کاریکاتور ها در ذهنم چنان رنگ باخت که خودم نفهمیدم از کجا اومده بودند و به کجا رفتند.دیگه فکر و خیالم همه شده بود یک چیز.ذهن و دل و جسمم فقط یک چیزرو طلب میکرد.تو خیابون و خونه،توی دانشگاه و پیاده رو،توی تاکسی و اتوبوس...و توی اطاق و دستشویی من فقط به یک چیز فکر میکردم.دیگه مکانها مارک خوب و بدشون رو از دست داده بودن.دیگه اصلن فکر نمیکردم که دستشویی جای بدیه و نباید به معشوقت اونجا فکر کنی...یاد معلم مدرسه مان افتادم.بیچاره هیچ وقت نتوانسته بود عشق رو تجربه کنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

جديد ترين نفرين از محسن چاوشي : الهي تو بميري من نميرم....سر قبرت بيام پارتي بگيرم... الهي سرخك و اوريون بگيري....تب مالت و بلاي جون بگيري.... لهي از سرت تا پات فلج شه .... كمرت بشكنه دستت قلم شه .... الهي حصبه و ام اس بگيري....سر راه بيمارستان بميري..... الهي كور بشي چشمات نبينه....بميري گم بشي حقت همينه..... الهي آسم نوع آ بگيري ....هنوز كه زنده اي پس كي ميميري؟.... الهي همسر ايدزي بگيري....بفهمي كه داري از ايدز ميميري
+ نوشته شده در  87/08/05ساعت   توسط سید نیما نصیری  | 

کشیدن و کشیدن و کشیدن.هر دفعه دنبال بهتر کشیدن و خلق یه چیزی که از اون یکی  بهتره بود.کاغذ ها پشت همدیگه سیاه میشد و کادر ها یکی پس از دیگری پر میشد و قلم...این قلم چندین هزار ساله میکشید و باز میکشید و باز میکشید...و نهایتن باز همون خستگی که بیشتر هم شده بود و همون یاس و درموندگی که هرگز از میون نرفته بود و شاید گاه گاهی فراموش شده بود.چند هزار کیلومتر خط کشیده بود اگر حساب میکردی و چند هکتار رنگ مالیده بود اگر روی زمین میریختی؟آخرش به کجا میرسید این همه مستی و عاشقی؟کسی که قلم به دست میگرفت و مست میشد و گم میکرد تموم اونچه رو که در دل سنگین و خسته اش داشت...به چی میخواست برسه؟توی مجادلات و بحثها همیشه میگفت نقاشی تنها چیزیه که آرومش میکنه و با اونه که میره یه عالمی که هیچ کس نمیدونه کجاست....حالا که کلی عمرش رو رنگ زده بود و خط کشیده بود و خلق کرده بود ،پیرمردی بود خسته با قلبی که درد میکرد... خونی که فشار داشت ...و سری که مدام درد میکرد. و آسپیرین بچه ای که سکته اش را به عقب میانداخت و هر روز و هر روز همین وهمین بود و بس!

شبا قبل خواب تو این فکر بود که شاید فردا صبح دیگه پا نشه و شایدم یه تکونی...یا یه حمله ای اونو یه وری بکنه و چند سالی لمس و داغون بیفته یه گوشه ای و تمام.

واقعیتش قبل خواب به یه چیزای دیگه ای هم فکر میکرد اما جرات نداشت اونا رو به کسی بگه.حتی برای خودش هم چند سالی طول کشید که تونست رک و پوست کنده مطرح کنه.اون به این نتیجه رسیده بود که راه رو اشتباه اومده...شاید اگه کار دیگه ای هم میکرد با نقاشی کشیدن زیاد فرق چندانی نداشت.نمیدونست ...اما اونقدر که الان داغون مست و پاتیل و افسرده یه گوشه افتاده بود شاید اگه هر کار دیگه ای هم کرده بود بازم چنین اوضاعی داشت. این عشق به نقاشی واسه اون چی کار کرده بود؟این همه عاشقی و خلق کردن و این همه خط و خروار خروار رنگ از اون چی ساخته بود؟این افسردگی مدام و این یاس مفرط و این احساس بیهودگی رو پس با چی میتونست پاک کنه؟انگار بوم براش حکم یه شیشه ویسکی بود که وقتی پشتش مینشست مست میشد و وقتی پا میشد تمام.نقاشی کجا بود و هنر کدوم گوری رفته بود؟

اون آرامشی که نبود و اون قلبی که درد میکرد و اون سری که توش غوغا بود و اون دلی که غمگین بود...وای !دلش میخواست فریاد بزنه ...دلش میخواست تمام تابلو هاش رو پاره کنه...دلش میخواست هوار هوار کنه بزنه به تمام اونچه که تا حالا چیده بود.دلش میخواست از اول شروع کنه...اما از کجا معلوم اینبار نیز دلش بازی دیگه ای رو براش ردیف نکرده بود؟آیا به دلش میتونست اعتماد کنه...؟

اون همون کاری رو کرد که مطمئن نبود.اون همیشه کاری رو کرده بود که مطمئن بود..اما اینبار برعکس عمل کرد.اون تمام نقاشی هاش رو سوزوند.تمام عکسهاش رو پاره کرد. ایمیلش رو دیلیت کرد و سایتش رو هم از صفحه ی دنیای مجازی پاک کرد.وبلاگش رو هم که حالا کلی طرفدار داشت رو هم بست .ماهواره و تلویزیونش رو هم به یکی که میدونست احتیاج داره هدیه کرد.موبایلش رو هم انداخت تو یه جوب.کاری که همیشه دوست داشت انجامش بده...و بعد رفت بالای پشت بوم خونش وایساد و به پایین نگاه کرد.میخواست خودش رو به پایین پرتاب کنه.میخواست بازی رو به پایان ببره.به پایین نگاه کرد.چشمانش رو بست و اومد به پایین بپره که یکهو یک چیزی درونش اونو صدا کرد.

_ نپر.

یه لحظه صبر کرد.صدا خیلی بلند تر از اون بود که یه تصور باشه و خیلی درونی تر از اینکه صدای کسی از بیرون باشه.صبر کرد.یه قدم به عقب برداشت.احساس خواب عجیبی تمام وکشیدن و کشیدن و کشیدن.هر دفعه دنبال بهتر کشیدن و خلق یه چیزی که از اون یکی  بهتره بود.کاغذ ها پشت همدیگه سیاه میشد و کادر ها یکی پس از دیگری پر میشد و قلم...این قلم چندین هزار ساله میکشید و باز میکشید و باز میکشید...و نهایتن باز همون خستگی که بیشتر هم شده بود و همون یاس و درموندگی که هرگز از میون نرفته بود و شاید گاه گاهی فراموش شده بود.چند هزار کیلومتر خط کشیده بود اگر حساب میکردی و چند هکتار رنگ مالیده بود اگر روی زمین میریختی؟آخرش به کجا میرسید این همه مستی و عاشقی؟کسی که قلم به دست میگرفت و مست میشد و گم میکرد تموم اونچه رو که در دل سنگین و خسته اش داشت...به چی میخواست برسه؟توی مجادلات و بحثها همیشه میگفت نقاشی تنها چیزیه که آرومش میکنه و با اونه که میره یه عالمی که هیچ کس نمیدونه کجاست....حالا که کلی عمرش رو رنگ زده بود و خط کشیده بود و خلق کرده بود ،پیرمردی بود خسته با قلبی که درد میکرد... خونی که فشار داشت ...و سری که مدام درد میکرد. و آسپیرین بچه ای که سکته اش را به عقب میانداخت و هر روز و هر روز همین وهمین بود و بس!

شبا قبل خواب تو این فکر بود که شاید فردا صبح دیگه پا نشه و شایدم یه تکونی...یا یه حمله ای اونو یه وری بکنه و چند سالی لمس و داغون بیفته یه گوشه ای و تمام.

واقعیتش قبل خواب به یه چیزای دیگه ای هم فکر میکرد اما جرات نداشت اونا رو به کسی بگه.حتی برای خودش هم چند سالی طول کشید که تونست رک و پوست کنده مطرح کنه.اون به این نتیجه رسیده بود که راه رو اشتباه اومده...شاید اگه کار دیگه ای هم میکرد با نقاشی کشیدن زیاد فرق چندانی نداشت.نمیدونست ...اما اونقدر که الان داغون مست و پاتیل و افسرده یه گوشه افتاده بود شاید اگه هر کار دیگه ای هم کرده بود بازم چنین اوضاعی داشت. این عشق به نقاشی واسه اون چی کار کرده بود؟این همه عاشقی و خلق کردن و این همه خط و خروار خروار رنگ از اون چی ساخته بود؟این افسردگی مدام و این یاس مفرط و این احساس بیهودگی رو پس با چی میتونست پاک کنه؟انگار بوم براش حکم یه شیشه ویسکی بود که وقتی پشتش مینشست مست میشد و وقتی پا میشد تمام.نقاشی کجا بود و هنر کدوم گوری رفته بود؟

اون آرامشی که نبود و اون قلبی که درد میکرد و اون سری که توش غوغا بود و اون دلی که غمگین بود...وای !دلش میخواست فریاد بزنه ...دلش میخواست تمام تابلو هاش رو پاره کنه...دلش میخواست هوار هوار کنه بزنه به تمام اونچه که تا حالا چیده بود.دلش میخواست از اول شروع کنه...اما از کجا معلوم اینبار نیز دلش بازی دیگه ای رو براش ردیف نکرده بود؟آیا به دلش میتونست اعتماد کنه...؟

اون همون کاری رو کرد که مطمئن نبود.اون همیشه کاری رو کرده بود که مطمئن بود..اما اینبار برعکس عمل کرد.اون تمام نقاشی هاش رو سوزوند.تمام عکسهاش رو پاره کرد. ایمیلش رو دیلیت کرد و سایتش رو هم از صفحه ی دنیای مجازی پاک کرد.وبلاگش رو هم که حالا کلی طرفدار داشت رو هم بست .ماهواره و تلویزیونش رو هم به یکی که میدونست احتیاج داره هدیه کرد.موبایلش رو هم انداخت تو یه جوب.کاری که همیشه دوست داشت انجامش بده...و بعد رفت بالای پشت بوم خونش وایساد و به پایین نگاه کرد.میخواست خودش رو به پایین پرتاب کنه.میخواست بازی رو به پایان ببره.به پایین نگاه کرد.چشمانش رو بست و اومد به پایین بپره که یکهو یک چیزی درونش اونو صدا کرد.

_ نپر.

یه لحظه صبر کرد.صدا خیلی بلند تر از اون بود که یه تصور باشه و خیلی درونی تر از اینکه صدای کسی از بیرون باشه.صبر کرد.یه قدم به عقب برداشت.احساس خواب عجیبی تمام وجودش رو در بر گرفت.روی زمین نشست و دیگه هیچ چیز نفهمید.

وقتی چشماش رو باز کرد شب شده بود.احساس انرژس زیادی در درونش احساس میکرد.آروم از جاش بلند شد.احساس زندگی میکرد.ذهنش انگار سفید شده بود.توی سرش احساسی از روشنی و سبکی و نور میکرد.

یکهو احساس غریبی بهش دست داد.اون یکی دیگه شده بود.انگار اون آدم قبلی رو از بالای پشت بوم پایین انداخته بود و کشته بود.اون مرده بود قبل از اونکه مرده باشه...و زنده شده بود قبل از اونکه بمیره...

 جودش رو در بر گرفت.روی زمین نشست و دیگه هیچ چیز نفهمید.

وقتی چشماش رو باز کرد شب شده بود.احساس انرژس زیادی در درونش احساس میکرد.آروم از جاش بلند شد.احساس زندگی میکرد.ذهنش انگار سفید شده بود.توی سرش احساسی از روشنی و سبکی و نور میکرد.

یکهو احساس غریبی بهش دست داد.اون یکی دیگه شده بود.انگار اون آدم قبلی رو از بالای پشت بوم پایین انداخته بود و کشته بود.اون مرده بود قبل از اونکه مرده باشه...و زنده شده بود قبل از اونکه بمیره...

 

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  |