تبليغاتX
بچه های دانشگاه آزاد تهران شرق قیامدشت

بچه های دانشگاه آزاد تهران شرق قیامدشت

یه وبلاگ دسته جمعی !


              تقدیم به دهه شصتی ها
سياستمداری که با مسکنهای آنی و کوتاهمدت اقدام به مداوای بحران کند، کارش به جنون گاوی میکشد. کسی که اولين خون را ريخت و بر آن پا گذاشت، ديگر ابايی ندارد که در خون راه برود. به همين خاطر سراغ نداريم ديکتاتوری را که خود از پلههای قدرت پايين آمده باشد، بلکه هميشه کسانی او را به زير کشيدهاند و خردش کردهاند.
بنابراين نمی
توان اميد داشت که رهبر و يا رييس دولت کودتا چرخشی نرم به نفع ملت انجام دهند. پس تکليف اين آقايان معلوم است.
در ساختار ديکتاتوری، سرکوب مردم يعنی تزريق مسکن، اعمال خشونت همواره بهعنوان چارهانديشی موقتی به کار گرفته میشود، و چون معمولاً در کوتاه مدت جواب داده، ديکتاتور چارهای نداشته جز اينکه همين نسخه را هرروز بپيچد و ادامهاش دهد، و ادامهی ماجرا هميشه نتايجی بسيار روشن به بار آورده است؛ هرچه دامنهی خشونت وسيعتر و وحشيانهتر بوده، شکست ديکتاتور خونينتر و مالينتر تمام شده است. ديکتاتور هرچه بيشتر به مردم سخت بگيرد، سختتر و سنگينتر شکست میخورد.
در چنين موقعيتی ترس يکی از عناصر مهم فضای حاکم بر دو سوی معادله است.
ديکتاتور مسکن‌‌پيشه از شدت ترس روزی هزار بار قالب تهی میکند و مدام برای جنايتش دنبال توجيه میگردد، و چون در حالت دفاعی قرار دارد، مدام گاف میدهد، و نزد مردم رسوا میشود. آنقدر در توجيهسازی گرفتار میشود که همهی توجيههای خود را باور میکند، تا جايی که حرف هيچکس را باور ندارد.
جهان از منظر هيتلر همان فضای "کرنش و فرمان"ی است که او را احاطه کرده. رهبرانی چون استالين، چائوشسکو، صدام حسين، خامنهای در چنين فضايی نفس میکشند. به همين دليل ديکتاتوری که دچار جنون گاوی میشود، از موضعش پايين نمیآيد و آنقدر در جنايت خرابی میکند تا او را به زير آورند و ناکارش کنند.
از سوی ديگر مردم هم از کتک و زندان و شکنجه و مرگ میترسند، و حق طبيعیشان است که بترسد، اما چون در حالت يورش و حرکت قرار دارند، فکرشان هم شورشی و حرکتی است. در فعليت میسازند، و در فعليت نوآوری میکنند.
بحران سياسی زکام نيست که با چند مسکن فينفينش بند بيايد. اسمش بحران است. آن هم در جامعهای که مردمش ايرانیاند (با تمام تعريف فرهنگی و تاريخی کلمه) و به شدت احساس میکنند به آنها توهين شده، و میدانند که در انتخابات به شکل وسيعی تقلب صورت گرفته، و رأی آنها دزديده شده و به نفع ديگری مصادره گرديده است.
دولت کودتا طبق نسخهی نخنمای بقيهی ديکتاتورها، برای عبور از اين بحران دست به خشونت زده و به خودش مسکن تزريق کرده است. اين مسکن يعنی سرکوب علنی توسط اوباش چماقدار، ربودن و زندانی کردن فعالان سياسی، مخدوش ساختن چهرهها، قلع و قمع فرهنگی و مطبوعاتی، و عاقبت؟ اين مسکن چقدر دوام میآورد؟ و آيا قرار است مقدار اين مسکن را بالاتر و بالاتر ببرند؟ تا کجا؟ چطور میخواهند اين بحران را درمان کنند؟ با همين روش؟ يعنی حکومتی نشسته بر سرنيزه؟ کی بدوزد؟
شاه با آن ارتش و ساواکش نتوانست بيش از شش ماه روی اين سرنيزه بنشيند. از 17 شهريور تا 22 بهمن شش ماه هم نکشيد. تازه انقلاب اسلامی 1357 در ذهن آدمها عمق نيافته بود، اکثر مردم نمیدانستند چه میخواهند. خيال میکردند اگر طاغوت سرنگون شود، مولا علی جای او را میگيرد؛ همان که ياور يتيمان است، امامی که نان جو سق میزند، عدالت از در و ديوارش شره میکند. نمیدانستند وارد چه تونلی میشوند و سر از کجا درمیآورند. نمیدانستند که بچههاشان را برای جنگ هديه خواهند داد، و بعد منافق و خس و خاشاک لقب خواهند گرفت. نمیدانستند. با اينحال شاه را سرنگون کردند.
حالا همين مردم، يعنی فرزندان آن مردم با رفتارهای متمدنانه حضور خودشان را نشان دادند و با زبان انسان گفتند که چه می‌خواهند.
و از آن روز هم که دولت کودتا به اين رفتار زيبايشان با دروغ و توهين و کتک و گلوله و زندان پاسخ داد، مردم به روشنی گفتند اگر انفلاب بهمن 1357 در خيابان رخداد، شاهی رفت و باز شاهی جاش نشست، سرانجام انقلاب در ذهن مردم به وقوع پيوست و به پيروزی رسيد، گرچه در خيابان به خون کشيده شد.
اين را حتا در نماز جمعه تکرار کردند و با حضور سرخوشانه‌ی خود نشان دادند. اينها بيشترشان دههی شصتی نام دارند. عجيب است!
عجيب است که اين سالها بسيار بحث و جدل داشتهام با افرادی که اکثر دهه شصتیها را ناباب میخواندند، و من جور ديگری فکر میکردم. هميشه معتقد بودم که همين دههی شصتیها ايران را پاک خواهند کرد، چون تکليفشان با خودشان روشن است، میدانند چه میخواهند، میخواهند زندگی کنند، میخواهند خوشبخت و آزاد باشند. جمعيت کثيری از اينان به يکی دو زبان خارجی، يا به يکی از هنرها مسلطاند، و من هميشه در چهرهها و نگاههاشان رازی میبينم که شکست در آن راه ندارد، و اين اميدوارم میکند.

اثر استاد عباس معروفی عزیز
+ نوشته شده در  88/05/28ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بدهستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه... مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
!!!!!!

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 


يک گزارش از تهران 


اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر! امروز، روز من است! امروز، روز دوستان كبود من است! دوستان كبود من، انسانند. این انسان‌ها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است. اینجا پارك دانشجو است. اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر بدن‌های كبود ما! امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت خونین دوستم! امروز، برابری را معنا كردند. ما، امروز برابر بودیم: زن و مرد، هر دو كبود!

اینجا، چهارراه ولیعصر است. امروز، روز اقتدار حكومت است. امروز، اقتدار را نمایش دادند در انبوه خیابان‌های بسته شده با الگانس‌های روبوت‌ها!
روبوت عزیز!
آن هنگام كه سنگینی باتومت را بر من فرود آوردی، آن هنگام كه مرا درسرمای جوی پر از آب ـ به گمانت ـ بر جای نشاندی، حتا آن هنگام كه در هجوم باتومت، به سختی خود را از آب بیرون كشیدم... مرا كینه ای از تو در دل نبود. تو فقط یك روبوت هستی! یك روبوت! گمانت هم، وهمی بیش نخواهد بود. مرا حتا كینه‌ای از برنامه‌نویست هم در دل نیست؛ كه آدمی را قدر و منزلت بیش از این است. من، انسانم! و این چیزی است كه تو را هیچگاه توان دركش نخواهد بود!
امروز، دوستانم را با خود بردند: كشان كشان، خونین، كبود! امروز، لباس شخصی‌ها،چفیه‌به‌گردن، با حمایت روبوت‌ها، خاطره كبود روزمان را بر عمق جسم و جانمان حك كردند.

*********

با لباس ها و كفش‌هایی خیس و سنگین از آب جوی، با دوستانم به راه می‌افتیم، پیاده. یكی دست بر بازوی كبود، دیگری حیرت‌زده از این وقاحت و...
خیابان‌ها مملو از الگانس‌های پلیس، نیروهایشان و لباس شخصی‌هاست: همه بی‌سیم به‌دست.

گفتم چقدر دلم می‌خواهد پاهایم را در آب جوش بگذارم. یكی گفت: اگر می‌ماندی، پاهایت را در آب جوش هم می‌گذاشتند. بر صورت‌ها لبخند تلخی نقش می‌بندد.

آقایی با نگاه به آن‌همه نیروی امنیتی از یكی از آنها پرسید:

 - چه خبر شده؟ این همه نیرو در خیابان چه می‌كنند؟

-  خبری نیست. سلامتی رهبر!

- یعنی برای سلامتی رهبر این‌همه نیرو در خیابان‌ها ریخته؟

- سوار تاكسی كه می‌شوم از راننده می‌خواهم شیشه را بالا بكشد. با تعجب نگاهم می‌كند:

- اقا! یعنی شما تو این هوا سرده ته؟

- شما هم اگر سر تا پا خیس و باتوم خورده بودید، مثل من سردتون بود. (برایش تعریف می كنم)

- آقای عزیز! مگه سرت درد می‌كنه؟! اینها یك‌سری روبوت استخدام كرده‌اند كه هر فرمانی رو بدون فكر اجرا می‌كنند. تو كه تحصیل كرده‌ای! روبوت را كه بهتر از من می‌شناسی!... خدا، باعث و بانیش رو لعنت كنه! یه زمانی تو این مملكت شرافت معنی داشت!...

امروز، چند روز از انتخابات گذشته .امروز 18 تیر و اینجا ایران است، صدای جمهوری اسلامی!

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

انتخابات ایران با همه تلخی و شیرینی آن 22 خرداد برگزار شد .البته در یک فضای کاملا سبز.البته نتایج آن نیز در یک فضای کاملا سالم اعلام شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و نامزد مردمی با 24 میلیون بر مسند قدرت نشت.

با توجه به سالم بودن یا ناسالم بودن انتخابات که هر دو بحث بسیار دارد ما چگونه می خواهیم جواب آینده ،فرزندان و تاریخ را بدهیم؟

+ نوشته شده در  88/03/25ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

ما، من و  بسیاری از دوستداران آزادی و ایران و عدالت و ما مردم ساده، ما مرد نقاش را از خانه بیرون آوردیم و از او خواستیم بیاید و شهرمان را رنگ بزند که از این  همه سیاهی خسته ایم.ما از اهانت و تیرگی،از این بافت آزار دهنده زندگی خسته ایم.سبز می خواهیم تا نفس بکشیم،سرخ میخواهیم تا گرم شویم،زرد می خواهیم تا به آفتاب سلامی دوباره کنیم و آبی آسمان را می خواهیم.

ما نمی خواهیم پیروز بشویم،ما پیروز شده ایم.شهر ها در دست ماست.شهر ها همین حالا هم زیر لایه خوشرنگی از سبز انتظار سر آمدن زمستان را می کشد.حالا می خواهیم هر ایرانی که کشورش را دوست دارد،دستانش را سبز کند و دیوار های شهر را رنگ کند. ما شهری پر از شور زندگی و رنگ میخواهیم.

ما این روزها نیازمند شعر و شور و زندگی و فریاد هستیم تا صدای ساعت را بشنویم و آخرین لحظه ها را انتظار بکشیم.تا چند روز دیگر که صدای ایران را بشنویم که نویدی نو میدهد. و چه خنده ها خواهیم زد.
+ نوشته شده در  88/03/14ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

ما را به رندی افسانه کردند........

نمیدونستم روزی که برای اولین بار توی یه زمستون سرد برای ثبت نام به دانشگاه اومدم موع خدافظی دلم براش اینقدر تنگ بشه . روزگار غریبیه یا بهتره بگم روزگار خفنی شده قطبی سر مربی تیم ملی میشه ،میرحسین موسوی بعد از 20 سال دغدغه اصلاحات داره و من در اردیبهشت دارم از دانشگاه خداحافظی میکنم میرم یه جای خیلی دور به قول شریعتی هجرت اغاز پیشرفته .امیدوارم اقای شریعتی

خداحافظی سخته وسختر این که نمیدونی چی بگی وبا کی خداحافظی کنی با حراست محترمت (احمدپور) که الان به جرم 28 مورد اخلاقی و بر هم زدن نظم دانشگاه توی زندان اوینه یا با وحید و شهرام که فکر میکردن براد پیتن یا با بوی رنگ نقاشی فاز 2 که من دوسش داشتمو بقیه بچه های مکانیک به لطف همجواری با بچه های نقاشی دماغاشونو میگرفتن.

خداحافظی کنم با سوگندو نیما که یه وب معرکه راه انداختن،با مرلین عزیز که اگه اون نبود کسی نمیدونست چه کسایی تو ایران مرلین منسن گوش میدن!!!!!!!!!

حال دارم برای اخرین بار تو وب دانشگاه مطلب مینویسم و یه حس بدی دارم چون آخریشه کاریشم نمیشه کرد از ماه بعد باید دوباره درس بخونمو و کار کنم شاید توی یه همبرگر فروشی .خیلی دوست داشتم 22 خرداد میتونسم پیش دوستایی مثل شما باشم اما چه باک رای شما که احمدی نژاد نیست! و در آخر

من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي،
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق

باز برپا نكن


علیرضا نصیری (مانی)/8 اردیبهشت 88/روستایی در نزدیکی ماکو

+ نوشته شده در  88/02/08ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

 

خدایا! همیشه به تو فکر می کنم
در روزهای آخر ماه که بدهکار می شوم
وقتی همسرم تهدیدم می کند و می گوید که مرا ترک خواهد کرد
وقتی از هواپیما جا می مانم و ممکن است به آن نرسم
وقتی مرا به دادگاه احضار می کنند
وقتی احتیاج به یک آس دارم تا از دوستان میز قمار ده هزار تومان ببرم
وقتی از تو می خواهم کاری کنی که مرد همسایه در تصادف بمیرد
وقتی که ماشینم را پلیس می گردد و من می ترسم شیشه های مشروب را پیدا کنند
در همه این اوقات...
خدایا در همه این اوقات در یاد توام و تنها از تو کمک می خواهم

از کتاب پارادوکس ابراهیم نبوی/رضا عابدینی

 

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

 1- ستاره تیم فوتبال اصلاح‌طلبان بالاخره شوت اول را زد. حالا مانده چند حرکت پا به توپ زیبا، یکی دو لایی و گل. الان اصلاح‌طلبان دو بازیکن دارند با نقاط ضعف و قوت متفاوت. یکی‌شان تکنیک و محبوبیت و توان فنی دارد، قد علی کریمی، فقط زیادی با توپ ور می‌رود و ضربه آخر را دیر می‌زند یا بد می‌زند یا نمی‌زند. یکی دیگر هم هست، تکنیک در حد استاد اسدی، پشتکار و سماجت در ادامه بازیگری در حد علی دایی.
من که فکر می‌کنم با یک تاکتیک مناسب، یک شیوه تهاجمی، یک بازی زیبا و تماشاگرپسند و یک یارکشی درست و حسابی راحت بازی را می‌بریم. فقط یک نفر مارادونای آنها را ول کند، استاد اسدی را بچسبد!
2- یکی از اصول‌گرایان گفت: آمدن یا نیامدن خاتمی هیچ اهمیتی برای اصول‌گرایان ندارد. در همان روز مهم‌ترین روزنامه اصول‌گرا در مهمترین صفحه خود شش مطلب راجع به آمدن یا نیامدن خاتمی نوشت و در مجموع 32 بار نام خاتمی را در همان یک صفحه آورد.
بالاخره معلوم نشد دوستان نمی‌دانند خاتمی کیست یا نمی‌دانند اهمیت چیست یا نمی‌دانند اصول‌گرا کدام است. بعد هم حالا یه کم اهمیت بدید تورو خدا!

دیپلمات
در هفته گذشته روزنامه‌ها نوشتند یک دیپلمات سوئیسی به اتهام ارتباط نامشروع با یک زن ایرانی دستگیر شده است. بعدا معلوم شد این دیپلمات، دبیر اول دفتر حفظ منافع آمریکا در سفارت سوئیس بوده و آزاد شده است، اما معلوم نشد این زن ایرانی چه ربطی به منافع آمریکا داشته است. چند روز بعد سی‌ان‌ان در گزارشی درباره دیپلمات دستگیر شده در ایران به اتهام ارتباط نامشروع با یک زن ایرانی، اعلام کرده وی قصد دارد، این زن را به عقد همسری خود درآورد. ظاهرا این قول در کنار قرار وثیقه منجر به آزادی وی شده است».
روزنامه‌ها دوباره نوشتند آقای دبیر اول توسط پلیس و در خودرویی با پلاک سیاسی حین ارتکاب جرم بازداشت شده بود. فقط روزنامه‌ها ننوشتند که جرمی که حین ارتکاب آن دبیر اول را گرفته‌اند، چه بوده؟ آیا داشته از زن ایرانی خواستگاری می‌کرده، آیا داشته خیلی خواستگاری می‌کرده، آیا چی؟
اما آخرین خبر در مورد دبیر اول و زن ایرانی این‌که اخبار اعلام کرد کلا همه چیز تکذیب شده و اصلا کسی بازداشت نشده بوده که بخواهد آزاد شود که این یعنی اصلا سی‌ان‌ان وجود ندارد و خواستگاری‌ای در کار نبوده و کدام ماشین، کدام پلاک کدام زن ایرانی؟ یکهو دیدن آخرش طرف هم مرد از کار درآمد!

الهام
بعد از این‌که مجلس خودشان اعلام کرد، یک میلیارد دلار از درآمد نفتی دولت خودشان نیست، ناپدید شده، غلامحسین الهام سخنگوی دولت و کاندیدای بالقوه کلیه مشاغل و مناصب کشور اعلام کرد: «گم‌شدن یک میلیارد دلار حرف بدی است.»
من تصحیح می‌کنم که الهام‌جان گم‌شدن یک میلیارد دلار «حرف، بدی نیست، گم‌شدن یک میلیارد دلار «کار» بدی است!
بعد از آن طرف بانک مرکزی خودشان با محاسبات خودشان که اقتصاددان‌ها می‌گویند تورم را کمتر از مقدار واقعی نشان می‌دهد،‌اعلام کرد: «تورم به 26 درصد افزایش یافت.»
غلامحسین الهام سخنگوی دولت، وزیر دادگستری، عضو شورای نگهبان، رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و قس علیهذا در این‌باره گفت: «ما تورم را کاهش دادیم.»
پیشنهاد می‌شود از این پس برای تصدی پست سخنگویی دولت پاس‌کردن حداقل دو واحد ریاضی مقدماتی به عنوان پیش‌نیاز اجباری شود.
آن وقت یکی از روزنامه‌های اروپایی می‌نویسد: «ایران هر شش ماه یک بار جهان را مبهوت می‌کند» بیچاره‌ها، شما دورید، خبرها دیر به شما می‌رسد، ما این‌جا به‌طور میانگین هر شش ساعت یک بار مبهوت می‌شویم!

رئیس جمهور
رئیس جمهور گفت: «عده‌ای در اتاق‌های گرم و نرم مناطق مرفه شهر پا روی پا می‌‌اندازند و حرف‌های روشنفکری بی‌ریشه می‌زنند و می‌گویند چرا دولت کار عمرانی می‌کند.»
درست است. یعنی بیشترش درست است. من خودم آدم‌های ناجوری را می‌شناسم که در مناطق مرفه شهر زندگی می‌کنند، اتاق‌هایشان هم گرم و نرم است. حتی گاهی پا روی پا، البته روی پای خودشان می‌اندازند، روشنفکر بازی هم درمی‌آورند. خدائیش خیلی هم راجع به دولت حرف می‌زنند، ولی من تا به حال نشنیدم بگویند چرا دولت کار عمرانی می‌کند. مثلا تشکر می‌کنند یا می‌گویند خسته نباشید یا اوضاع چه‌قدر خوب است و اینها. من حتی شاهدم اگر یک بچه مرفه هم بخواهد راجع به گم‌شدن یک میلیارد و اینها حرفی بزند، سریع پدر و مادرش می‌گویند: «آقا الهام گفته حرف بدیه و توی دهانش فلفل می‌ریزند. بله، کلا مردم زیاد درباره دولت حرف می‌زنند، ولی آن‌قدر حرف دارند که دیگر به کارهای عمرانی آن نمی‌رسند!

آنجلینا جولی
این هفته آنجلینا جولی به مرز کشور برمه و تایلند رفت، از اردوگاه پناهندگان بازدید کرد، بچه‌ها را دید، با آنها بازی کرد، دستی بر سرگوششان کشید. او قبلا هم به عراق و سوریه و پاکستان رفته بود و از این قبیل فعالیت‌های انسان‌دوستانه و خیرخواهانه انجام داده بود، حتی چند بچه از اقصی نقاط جهان را به فرزندی قبول کرده بود. دستش درد نکند، اجرش با بردپیت؛ ولی خب سؤالی که این‌جاست آیا ایران مرز ندارد؟ آیا ما بچه‌های حیوانکی که نیاز به محبتی، بازی‌ای، دست نوازشگری چیزی داشته باشند نداریم؟ آیا سر کودکان ما خار دارد؟
اگر شانس ماست که برای ما و کودکان ما اپرا وینفری را می‌فرستند.


صیغه
اما خاله زنکی هفته، جونم براتون بگه که روزنامه‌ها نوشتند یک خانمی با دو دختر دم‌بخت از شوهرش حسن جدا می‌شود. بعد از مدتی با احمد آشنا می‌شود و به صیغه او درمی‌آید، اما چون احمد زیاد دروغ می‌گفته، خانوم حاضر نمی‌شود مدت صیغه را تمدید کند. در همین گیرودار برای دختر بزرگتر خواستگار می‌آید، که دست دختر را بگیرد و ببرد هلند. تورو خدا شانس رو می‌بینید!
خلاصه زن به شوهر سابق حسن زنگ می‌زند، که بیاید و جهیزیه‌ای جور کند. شوهر سابق که می‌فهمد زن دیگر صیغه احمد نیست، برای دو ماه زن را صیغه می‌کند. می‌گذره تا صبح روز حادثه که زن نشسته بوده، احمد و حسن با هم در خانه را باز می‌کنند، حسن می‌گوید این زن منه، ولی احمد می‌گوید نه، صیغه منه. خلاصه صیغه تو صیغه‌ای می‌شود و احمد هم که اعصاب درست و حسابی نداشته، یک پیت بنزین روی خودش خالی می‌کند و فندکی می‌زند و...
اما پیام این ماجرا این است که تا جایی که می‌توانید صیغه نشوید، اگر این نشد، لااقل پیت بنزین و فندک را دم دست شوهرهایتان نگذارید، همه مردها که روشنفکر نیستند!

 

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

 

فردا شب،ساعت یازده سی و پنج دقیقه ی شب قرار است در بیمارستان مصطفا خمینی در خیابان ایتالیا بدنیا بیایم.الان که دارم این حرفها را مینویسم احتمالن در شکم مادرم در حال تفکر و تامل به دنیای کوچک درون شکم هستم و به طور یقین نمیدانم فردا به چه جهان شگفت انگیزی وارد خواهم شد.

من متولد میشوم.فردا روز ورود است.هواپیمایم سر ساعت خواهد نشست.پروازهای او همیشه سر ساعت است.

فردا ابر و باد و ماه و خورشید و تیر و ناهید و مریخ و مشتری و کیوان دست به دست هم خواهند داد و پروازم را به زمین خواهند نشاند.وقتی وارد فرودگاه بشوم پدر و مادرم در حالی که اسم مرا صدا خواهند کرد به استقبالم خواهند آمد.

فردا قبل از خارج شدن از هواپیما خلبان چیزی را در گوشم زمزمه خواهد کرد…من دستش را فشار خواهم داد.

فردا پدر و مادرم مرا با خود خواهند برد.مرا به تمام شهر معرفی خواهند کرد.من رسم زندگی را خواهم آموخت. من وارد شهر میشوم.من وارد زندگی میشوم.گم میشوم.

گاهی یادم میاید که اگر یادم بیاید که خلبان در گوشم چه زمزم کرد چقدر خوب است.گاهی به خودم فشار میاورم که یادم بیاید.

فردا خلبان در گوشم چیزی خواهد گفت.

فردا خلبان خواهد گفت…

آه … بی خیال…

خوابم می آید

با تشکر از بزرگمهر حسین پور

+ نوشته شده در  87/11/06ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

                     

اين هم  شعر تازه ای از شاعر ملی ايران، «سيمين بهبهانی»

شنیــدم بازهم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی


ولی ایشــان زخویشـانت نبـودند

در این خط، جمله را بیــجا نشـاندی ‏


سخـن گفـتــی زعدل و داد و آن را

به نان و آب مجــانی کشــاندی


از این نَقلت که همچون نُقلِ تر بود

هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی


سخن‌هایت ز حکمت دفــتری بود

چه کفترها از این دفتر پراندی


ولیــکن پول نفـت و سفره‌ی خلــــق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی


سخن از آسمان و ریسمان بود

دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی


چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش

سلامـی هم به میــمون می‌رساندی.

 

  

يک روزنامه را به خاطر اين عکس توقيف کردند. خب همين است ديگر! آلن دلون که نيست. يا بايد برود قيافه اش را عوض کند، يا نمی دانم چه خاکی بايد به سر خودش بريزد. کاريش نمی شود کرد. همين است، چيزی در همين مايعات 

+ نوشته شده در  87/10/08ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 


 
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
 
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
 
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
 
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
 
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
 
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
 
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
 
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
 
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
 
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
 
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
 
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
 
من کيستم؟،،
 
با تشکر ویژه از بلقیس سلیمانی
+ نوشته شده در  87/09/20ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

 

از عکس های حرمسرای ناصرالدین شاه قاجار.

ناصرالدین شاه خطاب به همسرش هنگام گریه کردن:

-خانم گریه نکن...مرد که گریه نمیکنه!

چند جمعه پیش رفته بودم جمعه بازار.یه بساطی بود که عکسهای قدیمی میفروخت.دو تا از عکسهاش خیلی با مزه بود.خود یارو میگفت که ناصرالین شاه گاهی دوربین میبرده داخل حرمسرا و خودش عکاسی میکرده.احتمالن هم همینطوری بوده یا یکی از خواجگان حضرت این امر خطیر رو به عهده میگرفته.البته با این صورتهای ظریفه و با این سبیلهای زیبا جناب پادشاه حق هم داشته که به مردها مشکوک بوده...واقعن هر مردی برای چنیین دلبرکانی تمام وجودش میلرزد!به هر حال از هر چه بگذریم من توی دلم میگویم خاک بر سرمان با این پادشاه بی سلیقه ای که داشتیم!کسی که سلیقه و زیبایی شناسیش چنین بوده معلوم است که کشور داری اش هم چنان میشود

 

+ نوشته شده در  87/09/05ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

 

اینکه دستشویی جای بسیار بدی بود رو من وقتی که بچه بودم کاملن باور داشتم.یکی از سخت ترین لحظات عمرم زمانی سپری میشد که توی دستشویی نشسته بودم و یاد خدا می افتادم.حالم خیلی بد میشد.یادم میاد یکی از معلمهامون توی کلاس چهارم یا پنجم توی کلم فرو کرده بود که در این محل نباید اسم خدا رو برد و بهش فکر کرد،چون خیلی خیلی گناه داره...و مگه انسان کسی رو که دوست داره و عاشقش هست رو تو مستراح بهش فکر میکنه؟

اولاش که به این موضوع پی بردم نمیدونم چرا تا بر اریکه ی دستشویی جلوس میکردم یکهو یاد خدا میافتادم.میومدم از خدا معذرت بخوام میدیدم بدتر میشه!میومدم به یه چیز دیگه فکر کنم نمیشد و خلاصه این مصیبت اونقدر ادامه پیدا کرد تا بالاخره یه فکر بکر به سرم زد.فکر کردن به یه آدم بد.تازه شاید نه تنها گناه نباشه...بلکه ثواب هم داشته باشه!اونموقع بدترین آدمی که میشناختم و همه ی دور و بریهام وخانواده و همکلاسیها و معلمینم روش اتفاق نظر داشتن "صدام یزید کافر"بود.این بود که به محض اینکه وارد دستشویی میشدم تند تند تو دلم تکرار میکردم صدام یزید کافر...صدام یزید کافر...!اما گاهی از میان این تکرارها قشنگ یادم هست که فکر خدا یکهو از اون لاها جا باز میکرد و میزد بیرون.سالها گذشت و من به سادگی فراموش کردم اسم صدامی که باید میگفتم و اسم خدایی که نباید میگفتم.

من وارد دنیای هنر و خبر و کاریکاتور و کارگران شده بودم.دیگه تو دستشویی ها به تابلوهای نقاشی ،پیکاسو و ونگوگ و کمونیست
ُگرفتن حق کارگران و احمدی نزاد ...کاریکاتور و سوژه های بکر فکر میکردم.دیگه نه خدایی بود و نه صدامی و من ساعات روزم با این افکار بود که دست و پنجه نرم میکرد.درب اطاقم ساعتها بسته بود و من بوم روی بوم نقاشی میکردم و اگر خونه نبودم توی دهات های طالقان یه هفته دو هفته میرفتم و از منظره ها طرح میزدم و این در حالی بود که عشق به ونگوگ و لوترگ در قلبم میتپید و من رو سرشار از زندگی میکرد.اگه خسته میشدم یاد خستگی های ونگوگ توی روستای آرل و معادن زغال سنگ بود که خستگی از تنم در میکرد واگه نامید میشدم امیدها و سرسختی های پیکاسو بود که به من امید میبخشید.باز متروی زمان گذشت در روزی از روزها من ناگهان عاشق شدم.عشقی مهیب چنان تمام وجودم رو لبریز کرد و چنان من رو در مشت خودش اسیر کرد که یکهو تمام مسیر زندگی ام رو تغییر داد.نفهمیدم چطور شد که این اتفاق افتاد.تمام ونگوگها و پیکاسوها و کاریکاتور ها در ذهنم چنان رنگ باخت که خودم نفهمیدم از کجا اومده بودند و به کجا رفتند.دیگه فکر و خیالم همه شده بود یک چیز.ذهن و دل و جسمم فقط یک چیزرو طلب میکرد.تو خیابون و خونه،توی دانشگاه و پیاده رو،توی تاکسی و اتوبوس...و توی اطاق و دستشویی من فقط به یک چیز فکر میکردم.دیگه مکانها مارک خوب و بدشون رو از دست داده بودن.دیگه اصلن فکر نمیکردم که دستشویی جای بدیه و نباید به معشوقت اونجا فکر کنی...یاد معلم مدرسه مان افتادم.بیچاره هیچ وقت نتوانسته بود عشق رو تجربه کنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

کشیدن و کشیدن و کشیدن.هر دفعه دنبال بهتر کشیدن و خلق یه چیزی که از اون یکی  بهتره بود.کاغذ ها پشت همدیگه سیاه میشد و کادر ها یکی پس از دیگری پر میشد و قلم...این قلم چندین هزار ساله میکشید و باز میکشید و باز میکشید...و نهایتن باز همون خستگی که بیشتر هم شده بود و همون یاس و درموندگی که هرگز از میون نرفته بود و شاید گاه گاهی فراموش شده بود.چند هزار کیلومتر خط کشیده بود اگر حساب میکردی و چند هکتار رنگ مالیده بود اگر روی زمین میریختی؟آخرش به کجا میرسید این همه مستی و عاشقی؟کسی که قلم به دست میگرفت و مست میشد و گم میکرد تموم اونچه رو که در دل سنگین و خسته اش داشت...به چی میخواست برسه؟توی مجادلات و بحثها همیشه میگفت نقاشی تنها چیزیه که آرومش میکنه و با اونه که میره یه عالمی که هیچ کس نمیدونه کجاست....حالا که کلی عمرش رو رنگ زده بود و خط کشیده بود و خلق کرده بود ،پیرمردی بود خسته با قلبی که درد میکرد... خونی که فشار داشت ...و سری که مدام درد میکرد. و آسپیرین بچه ای که سکته اش را به عقب میانداخت و هر روز و هر روز همین وهمین بود و بس!

شبا قبل خواب تو این فکر بود که شاید فردا صبح دیگه پا نشه و شایدم یه تکونی...یا یه حمله ای اونو یه وری بکنه و چند سالی لمس و داغون بیفته یه گوشه ای و تمام.

واقعیتش قبل خواب به یه چیزای دیگه ای هم فکر میکرد اما جرات نداشت اونا رو به کسی بگه.حتی برای خودش هم چند سالی طول کشید که تونست رک و پوست کنده مطرح کنه.اون به این نتیجه رسیده بود که راه رو اشتباه اومده...شاید اگه کار دیگه ای هم میکرد با نقاشی کشیدن زیاد فرق چندانی نداشت.نمیدونست ...اما اونقدر که الان داغون مست و پاتیل و افسرده یه گوشه افتاده بود شاید اگه هر کار دیگه ای هم کرده بود بازم چنین اوضاعی داشت. این عشق به نقاشی واسه اون چی کار کرده بود؟این همه عاشقی و خلق کردن و این همه خط و خروار خروار رنگ از اون چی ساخته بود؟این افسردگی مدام و این یاس مفرط و این احساس بیهودگی رو پس با چی میتونست پاک کنه؟انگار بوم براش حکم یه شیشه ویسکی بود که وقتی پشتش مینشست مست میشد و وقتی پا میشد تمام.نقاشی کجا بود و هنر کدوم گوری رفته بود؟

اون آرامشی که نبود و اون قلبی که درد میکرد و اون سری که توش غوغا بود و اون دلی که غمگین بود...وای !دلش میخواست فریاد بزنه ...دلش میخواست تمام تابلو هاش رو پاره کنه...دلش میخواست هوار هوار کنه بزنه به تمام اونچه که تا حالا چیده بود.دلش میخواست از اول شروع کنه...اما از کجا معلوم اینبار نیز دلش بازی دیگه ای رو براش ردیف نکرده بود؟آیا به دلش میتونست اعتماد کنه...؟

اون همون کاری رو کرد که مطمئن نبود.اون همیشه کاری رو کرده بود که مطمئن بود..اما اینبار برعکس عمل کرد.اون تمام نقاشی هاش رو سوزوند.تمام عکسهاش رو پاره کرد. ایمیلش رو دیلیت کرد و سایتش رو هم از صفحه ی دنیای مجازی پاک کرد.وبلاگش رو هم که حالا کلی طرفدار داشت رو هم بست .ماهواره و تلویزیونش رو هم به یکی که میدونست احتیاج داره هدیه کرد.موبایلش رو هم انداخت تو یه جوب.کاری که همیشه دوست داشت انجامش بده...و بعد رفت بالای پشت بوم خونش وایساد و به پایین نگاه کرد.میخواست خودش رو به پایین پرتاب کنه.میخواست بازی رو به پایان ببره.به پایین نگاه کرد.چشمانش رو بست و اومد به پایین بپره که یکهو یک چیزی درونش اونو صدا کرد.

_ نپر.

یه لحظه صبر کرد.صدا خیلی بلند تر از اون بود که یه تصور باشه و خیلی درونی تر از اینکه صدای کسی از بیرون باشه.صبر کرد.یه قدم به عقب برداشت.احساس خواب عجیبی تمام وکشیدن و کشیدن و کشیدن.هر دفعه دنبال بهتر کشیدن و خلق یه چیزی که از اون یکی  بهتره بود.کاغذ ها پشت همدیگه سیاه میشد و کادر ها یکی پس از دیگری پر میشد و قلم...این قلم چندین هزار ساله میکشید و باز میکشید و باز میکشید...و نهایتن باز همون خستگی که بیشتر هم شده بود و همون یاس و درموندگی که هرگز از میون نرفته بود و شاید گاه گاهی فراموش شده بود.چند هزار کیلومتر خط کشیده بود اگر حساب میکردی و چند هکتار رنگ مالیده بود اگر روی زمین میریختی؟آخرش به کجا میرسید این همه مستی و عاشقی؟کسی که قلم به دست میگرفت و مست میشد و گم میکرد تموم اونچه رو که در دل سنگین و خسته اش داشت...به چی میخواست برسه؟توی مجادلات و بحثها همیشه میگفت نقاشی تنها چیزیه که آرومش میکنه و با اونه که میره یه عالمی که هیچ کس نمیدونه کجاست....حالا که کلی عمرش رو رنگ زده بود و خط کشیده بود و خلق کرده بود ،پیرمردی بود خسته با قلبی که درد میکرد... خونی که فشار داشت ...و سری که مدام درد میکرد. و آسپیرین بچه ای که سکته اش را به عقب میانداخت و هر روز و هر روز همین وهمین بود و بس!

شبا قبل خواب تو این فکر بود که شاید فردا صبح دیگه پا نشه و شایدم یه تکونی...یا یه حمله ای اونو یه وری بکنه و چند سالی لمس و داغون بیفته یه گوشه ای و تمام.

واقعیتش قبل خواب به یه چیزای دیگه ای هم فکر میکرد اما جرات نداشت اونا رو به کسی بگه.حتی برای خودش هم چند سالی طول کشید که تونست رک و پوست کنده مطرح کنه.اون به این نتیجه رسیده بود که راه رو اشتباه اومده...شاید اگه کار دیگه ای هم میکرد با نقاشی کشیدن زیاد فرق چندانی نداشت.نمیدونست ...اما اونقدر که الان داغون مست و پاتیل و افسرده یه گوشه افتاده بود شاید اگه هر کار دیگه ای هم کرده بود بازم چنین اوضاعی داشت. این عشق به نقاشی واسه اون چی کار کرده بود؟این همه عاشقی و خلق کردن و این همه خط و خروار خروار رنگ از اون چی ساخته بود؟این افسردگی مدام و این یاس مفرط و این احساس بیهودگی رو پس با چی میتونست پاک کنه؟انگار بوم براش حکم یه شیشه ویسکی بود که وقتی پشتش مینشست مست میشد و وقتی پا میشد تمام.نقاشی کجا بود و هنر کدوم گوری رفته بود؟

اون آرامشی که نبود و اون قلبی که درد میکرد و اون سری که توش غوغا بود و اون دلی که غمگین بود...وای !دلش میخواست فریاد بزنه ...دلش میخواست تمام تابلو هاش رو پاره کنه...دلش میخواست هوار هوار کنه بزنه به تمام اونچه که تا حالا چیده بود.دلش میخواست از اول شروع کنه...اما از کجا معلوم اینبار نیز دلش بازی دیگه ای رو براش ردیف نکرده بود؟آیا به دلش میتونست اعتماد کنه...؟

اون همون کاری رو کرد که مطمئن نبود.اون همیشه کاری رو کرده بود که مطمئن بود..اما اینبار برعکس عمل کرد.اون تمام نقاشی هاش رو سوزوند.تمام عکسهاش رو پاره کرد. ایمیلش رو دیلیت کرد و سایتش رو هم از صفحه ی دنیای مجازی پاک کرد.وبلاگش رو هم که حالا کلی طرفدار داشت رو هم بست .ماهواره و تلویزیونش رو هم به یکی که میدونست احتیاج داره هدیه کرد.موبایلش رو هم انداخت تو یه جوب.کاری که همیشه دوست داشت انجامش بده...و بعد رفت بالای پشت بوم خونش وایساد و به پایین نگاه کرد.میخواست خودش رو به پایین پرتاب کنه.میخواست بازی رو به پایان ببره.به پایین نگاه کرد.چشمانش رو بست و اومد به پایین بپره که یکهو یک چیزی درونش اونو صدا کرد.

_ نپر.

یه لحظه صبر کرد.صدا خیلی بلند تر از اون بود که یه تصور باشه و خیلی درونی تر از اینکه صدای کسی از بیرون باشه.صبر کرد.یه قدم به عقب برداشت.احساس خواب عجیبی تمام وجودش رو در بر گرفت.روی زمین نشست و دیگه هیچ چیز نفهمید.

وقتی چشماش رو باز کرد شب شده بود.احساس انرژس زیادی در درونش احساس میکرد.آروم از جاش بلند شد.احساس زندگی میکرد.ذهنش انگار سفید شده بود.توی سرش احساسی از روشنی و سبکی و نور میکرد.

یکهو احساس غریبی بهش دست داد.اون یکی دیگه شده بود.انگار اون آدم قبلی رو از بالای پشت بوم پایین انداخته بود و کشته بود.اون مرده بود قبل از اونکه مرده باشه...و زنده شده بود قبل از اونکه بمیره...

 جودش رو در بر گرفت.روی زمین نشست و دیگه هیچ چیز نفهمید.

وقتی چشماش رو باز کرد شب شده بود.احساس انرژس زیادی در درونش احساس میکرد.آروم از جاش بلند شد.احساس زندگی میکرد.ذهنش انگار سفید شده بود.توی سرش احساسی از روشنی و سبکی و نور میکرد.

یکهو احساس غریبی بهش دست داد.اون یکی دیگه شده بود.انگار اون آدم قبلی رو از بالای پشت بوم پایین انداخته بود و کشته بود.اون مرده بود قبل از اونکه مرده باشه...و زنده شده بود قبل از اونکه بمیره...

 

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

نامه سرگشاده برای سیدمحمد خاتمی

 

 

سید! با ما سخن بگو

 

سلام.

 گفته بودی «استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم» لطفاً در این دوره بیا، توی این بی‌برقی‌ها به درد می‌خوری!

 

می‌دانم سیدجان که می‌دانی در علم سیاست چندجور آدم داریم: یک عده آدم با حال! یک گروه آدم ضدحال، یک عده آدم خوشحال و گروهی آدم بی‌حال! حالا و در این روزها تمام این چهار گروه سیاسی راجع به آمدن یا نیامدن تو برای انتخاب ریاست‌جمهوری اظهار نظر کرده بودند. مانده بود من، که من هم طی این نامه اعلام، اعلان و سایر اقلام مشابه می‌کنم که در شرایط فعلی «خاتمی از نون شب واجب‌تره».

 

راستش سید جان. سیدمحمدجان. سیدمحمد خاتمی ‌جان! نمی‌خواستم میون این همه نامه به‌هم‌پیوسته، من هم نامه‌ای بنویسم، اما نشد! یعنی بقیه نگذاشتند. در آن چهار گروهی که نام بردم، اول از همه گروه‌های سیاسی خوشحال موضع‌گیری کردند. گفتند تو از بیخ! ردصلاحیت خواهی شد. گفتند در ایتالیا دست یک خانم را جیز کرده‌ای و خیلی سفر خارج می‌روی و مدام چشمت به نامحرم می‌افتد و فی‌الحال واجب است از تهِ ته، ردصلاحیتت کنند. خب بندگان خدا حق دارند. این روزها خوشحالند هم از وضعیت اقتصادی مملکت که فراوانی و ارزانی و ثبات دارد فرو می‌رود... فرو می‌رود... شما تصور کن فرو می‌رود توی چشم ما! هم از وضعیت فرهنگی (حوصله حرف تکراری ندارم، اگر نه برای این قلم یک کتاب می‌نوشتم) هم از وضعیت دیپلماسی خارجی ما، هم... خوشحالند دیگر. گفتند نیا که چهار سال دیگر برای خودشان لزگی برقصند!

 

بعد از آنها گروه ضدحال سریعاً اعلام موضع کردند که نیا. اینها دقیقاً مخالف گروه قبلی‌اند، اما معتقدند تو نه شجاعت داری نه شهامت. این دوستان قشنگ ما از آنها هستند که از شدت شهامت سوپرانقلابی‌اند، اما من با این سواد کمم نمی‌دانم چرا می‌خواهند وسط صندوق رأی انقلاب کنند. بد نیست کتاب «تفاوت‌های صندوق با اسلحه» نوشته خود من (به زودی خواهم نوشت) را بخوانند. اینها گفتند که چون تو در علم سیاست به فنون زیر زانو، کله و کف‌گرگی اهتمام نمی‌ورزی و اساساً یک رئیس‌جمهور باید فی‌الذاته بروس‌لی باشد، پس تو نیایی بهتر است. من تصور می‌کنم کاندیدای مورد نظر این دوستان جکی‌چان باشد یا کسی با کارکردی مشابه!

بعد از آنها هم تعدادی آدم از گروه باحال، یعنی اهالی فرهنگ و هنر و قلم، در جمع‌های خودمانی و به صورت سیستم دورهمی بین خودشان صحبت کردند که تو بیایی بهتر است و خلاصه حرفشان این بود که با خاتمی بیشتر خوش می‌گذره. اما خب داستان از این فراتر نرفت.
 
ماندند گروه بی‌حال که دور و اطرافیان خودت هستند و عناصر موسوم به اصلاح‌طلب. رفتار سیاسی این دوستان هم در این حد است که تسبیح دست گرفته‌اند و با رد کردن دانه‌ها زیر لب می‌گویند «میاد، نمیاد...!» و منتظرند ببینند چه می‌شود! زهی پشتکار، به‌به از این همه فعالیت. به قول اهالی علوم پلوتیک، ایول!

 

خاتمی جان، شنیده‌ام تو هم نمی‌خواهی بیایی. دستت درد نکند. «دمت گرم و سرت خوش باد» نگران ما هم نباش. ما داریم کرال سینه می‌رویم وسط کویر لوت! خوش می‌گذرد جات خالی! ما داریم از شدت شعف به اشعار حماسی «قر تو کمرم فراوونه، نمی‌دونم کجا بریزم» پناه می‌بریم. دیگر چه جای نگرانی.

 

سیدجان، خودمانی باشیم، چه کاریه؟! تا حالا یک میرحسین داشتیم یکی دیگر هم روش. تو هم نیا. اون نقاشی می‌کنه تو خطاطی کن! با هم گالری بزنین، نمایشگاه راه بیندازین. من قول می‌دم بیام تماشا، اما کاش این روزا حال و روز ما رو هم تماشا کنی سید.

ما قول می‌دهیم تا آن روز با تورم سی‌درصدی در آبگوشت‌هایمان از پیچ‌گوشتی استفاده کنیم و دم نزنیم. قول می‌دهیم باور کنیم مطابق اصول باید درِ سینماها را گل گرفت. قول می‌دهیم در مواجهه با دنیای خارج از روی نقشه جغرافی اول اسم هر کشور یک «مرگ بر» بگذاریم و خلاص!

 

تو حق داری که نیایی. تو که تنها سرمایه‌ات آبروی توست. تو حق داری نیایی وقتی این ویت‌کنگ‌های کافه‌نشین شهامتت را سیر و نیم‌سیر می‌کنند. وقتی توپخانه بعضی روزنامه‌ها یا چه می‌دانم روزنامه‌های توپخانه‌ای دینت را نشانه می‌روند و به اتهام بی‌دینی تقاضای ردصلاحیتت را می‌کنند. وقتی دوستانت کاسه چه کنم به دست می‌گیرند، حق داری که نیایی. همه حق دارند ؛ از انقلابیونِ پشت میز تا تقاضادهندگان ردصلاحیت... فقط ما حق نداریم سید! ما کماکان وسط کویر کرال سینه می‌رویم با صورتی خاک‌آلود، دست‌هایی زخمی و چشم‌هایی که... چشم‌هایی که وسط طنز نوشتن گریه‌شان گرفته سید! آخ نمی‌دانی این شنا در کویر چه حالی می‌دهد، آن‌قدر که آدم می‌تواند آن شناگر استکبار جهانی را که هشت طلا گرفت بگذارد توی جیبش!


 

خاتمی، خاتمی عزیز! گفتم کویر، یاد دکتر شریعتی افتادم آنجا که به زینب(س) می‌گوید: «نگو که بر شما چه گذشت/ نگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی/ نگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید/... زینب با ما سخن بگو!» حالا آخر این نامه می‌خواهم بگویم که نگو در آن هشت ساله چه کشیدی، نگو حالا هم آنها که باید بنوازند سیلی می‌زنند، نگو... سید! با ما سخن بگو!

 هر بار که از تو طنز نوشته‌ام شده ذکر مصیبت! گند می‌زنی به طنز آدم! اَه!!

 میدونم همه در حال انتخاب رشته کارشناسین.میدونین هیچ کدوم از کلاسا بعد از گذشتن ۲۰ روز از مهر هنوز برگزار نمیشن .پس من  راجع  دانشگاه چیزی نمینویسم.میچسبم به دولتمدان زحمت کش.

با تشکر از ابراهیم رهای عزیز/ع.ر.ن (مانی)
+ نوشته شده در  87/07/19ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

دختر ۱۰ ساله احمدی نژاد نشسته بود پهلوی مامانش و داشت سخنرانی باباش را از سازمان ‏ملل و مصاحبه های او را در آمریکا نگاه می کرد. مادرش هم به تلویزیون خیره شده بود و ‏هر لحظه چشمش از حدقه پرت می شد بیرون و دوباره می رفت سرجاش. بالاخره زهرا جان، ‏دختر ده ساله محمود پینوکیو از مامانش پرسید:‏

 

‏- مامان! چی شده بابام داره این حرف ها رو می زنه؟
مامانش: بابات قراره رئیس دنیا بشه و همه دارن حرفش رو گوش می کنن.‏
دخترش گفت: آخ جون! یعنی می ریم یه جای دیگه؟
مامانش: شاید بریم. اگه بابات رئیس اونجا بشه ما رو هم می بره.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما مردم سالاری حقیقی حاکم است."‏
دخترش گفت: مامان! مردم سالاری حقیقی یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی مردم هر کسی رو مردم بخوان انتخاب می کنن.‏
دخترش گفت: آخ جون، کشور بابام چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما همه نشریات آزادند که هر چه می خواهند ‏علیه دولت بگویند."‏
دخترش گفت: مامان! یعنی تو کشور بابام دیگه کسی رو نمی گیرن؟ ‏
مامانش گفت: چه می دونم، بابات داره می گه.‏
دخترش گفت: آخ جون! کشور بابام چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما آزادی مطلق وجود دارد."‏
دخترش گفت: مامان! آزادی مطلق یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی هر کسی هر چی خواست می گه.‏
دخترش گفت: آخ جون! کشور بابام چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما فقیر به آن معنی وجود ندارد."‏
دخترش گفت: مامان! فقیر یعنی مثل کی؟
مامانش گفت: فقیر یعنی مثل همسایه های قبلی مون، مثل ده بابات، مثل همین هایی که تو ‏خیابون می بینیم.‏
دخترش گفت: آخ جون! یعنی توی کشور بابام فقیر وجود نداره، چه جای خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما هر کس هر سووالی بخواهد از رئیس جمهور ‏می پرسد."‏
دخترش گفت: مامان! یعنی دیگه بابام عصبانی نمی شه اگه مردم ازش سووال کنن؟
مامانش گفت: دخترم! اون تلویزیون رو ببند، اینها مال تو نیست....‏
دخترش گفت: می دونم، مال کشور بابامه، ولی عجب کشور خوبیه!‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما 98 درصد مردم از دولت حمایت می کنند."‏
دخترش گفت: مامان! 98 درصد یعنی چقدر؟‏
مامانش گفت: یعنی خیلی زیاد. یعنی هر صد نفر دو نفر از بابات حمایت نمی کنن.‏
دخترش گفت: یعنی بقیه حمایت می کنن؟
مامانش گفت: آره دیگه، بقیه حمایت می کنن.‏
دخترش گفت: یعنی مثل کشور خودمون نیست که همه به ما و بابام بد و بیراه می گن؟
مامانش گفت: من چه می دونم....‏
دخترش گفت: یعنی توی کشور بابام همه طرفدارش هستن؟
مامانش گفت: فکر کنم منظور بابات همینه.....‏
دخترش گفت: پس چرا بابام ما رو نمی بره توی کشور خودش و ما مجبوریم توی ایران باشیم؟
مامانش گفت: دخترم، کارهای بابات رو از خودش بپرس.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " من در کشورم مثل بقیه مردم موسیقی های غربی و ‏تلویزیون های غربی را می بینم."‏
دخترش فریاد زد: مامان! ببین بابام چی می گه؟ می گه توی کشور خودش تلویزیون های ‏خارجی رو می بینه، خوش به حالش!‏
مامانش: لابد توی دفترشون بررسی می کنن....‏
دخترش گفت: نمی شه ما هم بریم کشور بابام تلویزیون های خارجی رو بررسی کنیم؟
مامانش: من نمی دونم، هر وقت خودش اومد ازش بپرس.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " سیستم قضایی ما از پیشرفته ترین سیستم های دنیاست."‏
دخترش گفت: مامان! باز هم بی آبرو شدیم! بابام به سیستم فضایی گفت سیستم قضایی...‏
مامانش گفت: نه عزیزم، منظور بابات همون سیستم قضاییه....‏
دخترش گفت: اون وقت سیستم قضایی پیشرفته یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی کسی رو الکی دستگیر نمی کنن و زندانی نمی کنن و دادگاه ها بیخودی آدم ‏ها رو نمی کشن....‏
دخترش گفت: یعنی مثل ایران نیست که توی خیابون بیخودی گیر بدن و مثل مامان همکلاسی ‏ام بخاطر روسری اش زندون بره؟
مامانش گفت: اونها بدحجاب اند، این فرق می کنه....‏
دخترش گفت: یعنی توی کشور بابام الکی گیر نمی دن؟
مامانش گفت: چقدر حرف می زنی؟ به من چه اصلا بابات چی می گه!‏
دخترش گریه کرد و گفت: اصلا من با بابام می رم کشور خودش و دیگه نمی آم اینجا، هر ‏وقت بابام اومد ایران منم می آم شما رو می بینم، ولی می رم همون جا می مونم.‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " من فکر می کنم خبرنگاران آمریکایی باید بیایند و کشور ما ‏را ببینند."‏
دخترش گفت: مامان! دیدی بابام چی گفت؟ گفت خبرنگارهای آمریکایی باید بیان کشور ما رو ‏ببینن.....‏
مامانش گفت: خب، حالا من چی کار کنم؟
دخترش گفت: می شه به بابام بگی وقتی خبرنگارهای آمریکایی می خوان برن کشورش منم ‏ببره اونجا؟ من می خوام اونجا رو ببینم.‏
مامانش گفت: خودت بهش بگو....‏

باباش در تلویزیون آمریکا گفت: " در کشور ما قدرت در دست مردم است."‏
دخترش گفت: مامان!‏
مامانش گفت: زهر مار، اینقدر نگو مامان، خسته شدم.....‏
دخترش گفت: قدرت در دست مردم است یعنی چی؟
مامانش گفت: یعنی مثل خارج، هرکی هرکی یه، مردم هر کاری می کنن....‏
دخترش گفت: یعنی منم می تونم هر کاری دلم بخواد بکنم؟
مامانش گفت: تو غلط می کنی، دختره چشم دریده، چه غلط های زیادی!‏
دخترش گفت: اصلا به شما چه، من می خوام برم پیش بابام....‏
مامانش گفت: نمی شه، بابات کار داره....‏
دخترش گفت: من کاری به بابام ندارم، من فقط می خوام توی کشور اونها زندگی کنم.‏

باباش از تلویزیون آمریکا گفت: " زنان در کشور ما آزادی کامل دارند."‏
دخترش لباس اش را پوشید و رفت دم در ایستاد و گفت: مامان!‏
مادرش گفت: دیگه چه مرگته ذلیل مرده؟
دخترش گفت: من تصمیم خودم رو گرفتم، من می خوام برم پیش بابام زندگی کنم...‏
مامانش گفت: واسه چی؟ مگه اینجا چه مشکلی داری؟
دخترش گفت: بابام گفت توی کشورش زنان آزادی کامل دارند....‏
مامانش عصبانی شد و گفت: بابات غلط کرد با تو، بذار برگرده، بذار پاش برسه به این خونه، ‏یک نیویورکی بهش نشون بدم که صد تا نیویورک از توش در بیاد.....‏

دوم دام را سراسر فلسطین می کنیم
در آستانه روز قدس و با عنایت به اینکه ما فایل های حسنی را در دوم دام گذاشتیم و داریم ‏فایل های سی سال قبل در همین روز و کلیه نوشته های قدیمی و جدید ابراهیم نبوی را در دوم ‏دام می گذاریم، از کلیه خواهران و مادران و پدران و پسران و بقیه دعوت می کنیم به دوم دام ‏سری بزنند، از دوستان درخواست می شود لینک ما را در وب سایت شان بگذارند، و برای ‏من مطالب طنز بفرستند تا آنها را هم به عنوان نوشته های میهمانان دوم دام منتشر کنم. ضمنا ‏از کلیه دوستداران موسیقی منحط غرب هم دعوت می کنیم هم برای مان مطلب بنویسند و هم ‏به بخش ترانه های وب سایت که هر روز کامل تر خواهد شد، بروند و از این جور چیزها.‏

+ نوشته شده در  87/07/17ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

کفشهایم را درآوردم و پاهایم را گذاشتم روی آسفالت داغ و آروم آروم پا برهنه رفتم و روی خط سفید وسط جاده نشستم.هوا گرم بود. همیشه یکی از آرزوهایم این بود که یک جاده ی سوت و کور پیدا کنم و بروم و درست وسطش بنشینم.حال این جاده را پیدا کرده بودم.به دورها نگاه کردم.درست عین نقاشی ها و فیلمها و عکسهای رویایی ای بود که تا به حال دیده بودم.جاده روی تپه ها لغزیده بود و آروم آروم نازک و نازک تر شده بود و آنقدر پیش رفته بود که پهنای سه متری اش به چند میل رسیده بود.معنای سراب را شاید آنجا به خوبی میشد درک کرد...جاده از سراب خیس خیس شده بود.چرا جاده همیشه برایم اینطور جذاب بود؟درست نمی دانستم.شاید همیشه جاده حسی غریب و نوستالژیک را در درونم زنده میکرد و مرا به یاد تمام ترانه های ،شعرها،داستانها و فیلم های زندگیم می انداخت. جاده همیشه برایم سمبل رفتن،هدف و زندگی بوده است.افق جاده میل به رفتن و کشف کردن را همیشه در من زنده کرده و این احساس را تا همین الان در درونم احساس میکنم و افق همیشه برایم یکی از قشنگ ترین سوژه های عکاسی است.

بوی آسفالت داغ بلند شده بود.با انگشت سنگهای سیاه قیری را لمس کردم.چه گرمی لذت بخشی داشتند.دراز کشیدم.گرمی آسفالت تمام ستون فقراتم را گرم کرد.آسمان آبی تر از همیشه شده بود . هیچ ابری در پهنای آبیش به چشم نمی خورد.سکوت مهیبی سرتاسر دشت را پر کرده بود و اگر صدای ساز باد گاهی آنرا نمیشکست شاید برای اولین بار معنای سکوت عمیق در اطرافم احساس میکردم.نگاه کردن به آسمان آبی یکی از قشنگ ترین کارهایی بود که بلد بودم.یاد گرفته بودم تا نگاهم را رها کنم در آبی آسمان به آن خیره شوم.بعد کم کم نقطه های نورانی را در آن پیدا میکردم و آن نقطه های ریز و رقصان کم کم تبدیل به هزاران نقطه میشدند .این کشف را از بچگی کرده بودم و حال همیشه در هر فرصتی به آن میپرداختم.

دوباره به جاده فکر کردم.جاده همیشه یک شروع دارد.یک میانه دارد و یک پایان.از این سه مرحله گریزی نیست .خاصیت جاده این است.راستی کدام بخشش مهمتر است؟ابتدایش؟میانه اش...یا پایانش؟

گاهی شنیده بودم که یک سری بر این اعتقادند که شروع کردن بسیار مهم است.همین که فرد عزم آغاز انجام کاری را میگیرد و همت این را داشته باشد که کاری را آغاز کند و جریانی را در زندگیش شروع کند بسیار اهمیت دارد.گروهی معتقدند شروع کردن مهم نیست و این ادامه دادن راه است که ارزشمند است و باید مهم تلقی شود.چه بسیارند کسانی که آغاز میکنند و ادامه نمی دهند.ونهایتن گروهی بر این باورند که رسیدن مهم است و اگر رسیدنی در کار نباشد،چه فایده رفتن و حرکت کردن.انسانهای بسیاری در راهند و در دامنه های کوهها سرگردانند،اما کسی که قله را فتح میکند نهایتن فاتح است و پیروز.راه افتادن یا راه نیافتادن؟رفتن و ادامه دادن ،و یا رسیدن یا نرسیدن؟کدام مهم است؟

به پهلو خوابیدم.چشمم مماس خط افق جاده شده بود و صورتم به آسفالت چسبده بود.به این فکر میکردم که انگار جاده برایم خود زندگی بود.جایی که نشسته بودم "حال"زندگیم بود.پشت سرم "گذشته ام "بود و راهی که در جلو بود آینده ام "را نشان میداد."

مورچه ایی داشت در پرسپکتیو به چشمانم نزدیک میشد.دلم میخواست خوابم میبرد.وسط جاده خوابیدن هنر میخواست که من داشتم.سالها بود که به این هنر آراسته شده بودم.وسط جاده ی زندگی مدتها بود که خوابم برده بود.چشمانم سنگین شده بود.ناگهان صدای مهیب بوق ماشینی مرا از جا بلند کرد.حالت نیم خیز شدم و به عقب برگشتم.تا آمدم به خودم بجنبم پنجاه و سه متر به هوا پرتاب شدم و در آسمان معلق میچرخیدم و میرقصیدم که احساس کردم بدنم به سه بخش تقسیم شد.پاهایم به عقب جاده پرت شد.تنه ام همانجایی که دراز کشیده بودم افتاد و سرم قل قل خوران به جلو پرتاب شد.

الان سالهاست که که در این جاده مانده ام.پاهایم در" گذشته" مانده،تنم در" حال" کرخت افتاده و سرم هنوز در" آینده" دارد قل میخورد و تنها آسفالت گاهی سلام ما را به هم میرساند.

 

+ نوشته شده در  87/07/05ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

روی خبرنامه دانشجویان تهران مرکز مقاله جالبی بود که دیدم حیفه اینجا دیده نشه

تیتر این مقاله، شاید شما را به بیاد لطیفه ای قدیمی بیاندازد که از شخصی خواسته می شود که سه دروغ متوالی بگوید و وی می گوید: "دانشگاه آزاد اسلامی"! من نیز خیلی وقت پیش به این لطیفه خندیده بودم اما امروز -بعد سالها تحصیل در دانشگاه آزاد- به مفهوم مستتر در آن لطیفه پی برده ام. به واقع آنچه "دانشگاه آزاد اسلامی" نامیده می شود چیزی نیست جز یک کارتل اقتصادی-سیاسی که با ترکیبی از اضلاع "زور و زر و تزویر" اداره می شود.

البته بر این مدعا مصادیق و ادله بسیار است که به اجمال به آن می پردازیم. اگر به سر آغاز این کارتل نگاهی بیافکنیم می توانیم ریشه های انحراف را از همان جا، ردزنی کنیم. چندی پیش که یکی از حامیان افراطی دولت –البته با غرض ورزی سیاسی- خواهان پاسخگویی دکتر جاسبی به این سوال شده بود که "چگونه و با کدام حکم قانونی رئیس دانشگاه آزاد شده؟" دکتر جاسبی در مقام پاسخ و در مصاحبه ای با روزنامه اعتماد ملی گوشه ای از انحراف آغازین سیستم حاکم بر این دانشگاه آزاد را نمایان کرد. وی در پاسخ به آن سوال اینطور وانمود کرد که طی نامه ای شخص آیت الله خمینی ریاست وی را بر دانشگاه تایید کرده است. اگر از این مسئله بگذریم که آیت الله خمینی ابدا عضو هیئت امنا نبوده که حق رایی در این باره داشته باشد، آنچه مشهود است تلاش وی –مانند هر کس دیگری در این نظام- برای منتسب کردن خود به رهبر سابق ایران است. واقعیت این است که در این مملکت هرکس که کاری غیر قانونی انجام می دهد خود را وابسته و مورد تایید مرحوم خمینی وانمود می کند تا از این طریق از مهلکه بگریزد.

دهشتناک ترین حقیقت موجود آن است که مغالطه پیش گفته در "کلام" دکتر جاسبی،  "روش و مسلک بنیادین" مدیران دانشگاه آزاد در طول این بیست و چند سال بوده است. برای اثبات ادعای اول و دوم بهتر است به تشریح مصادیق و ادله بپردازیم.

آیا تا بحال به ترکیب اعضاء هیئت علمی دانشگاه واحد خود فکر کرده اید؟ در همین واحد تهران مرکز و سایر واحدهای تهران (تهران شمال، تهران جنوب، شهر ری و بخصوص علوم و تحقیقات) چند تن از اساتید را می شناسید که علی رغم عدم صلاحیت علمی اما به پشتوانه عضویت در طبقه های فوقانی هرم قدرت به عضویت هیئت علمی درآمده اند؟ شخصا بسیاری را می شناسم که در صورت لزوم نام آنها را منتشر می کنم. علت تراکم این به اصطلاح اساتید در واحدهای دانشگاه آزاد چیست؟ بعنوان نمونه شخص علیزاده دادستان سابق تهران عضو هیئت علمی واحد علوم تحقیقات است. مرتضوی دادستان فعلی نیز همینطور! شخصی به نام باقری-رئیس اداره خاورمیانه وزارت امور خارجه فعلی- عضو هیئت علمی همین واحد است. وزیر کار فعلی نیز زمانی عضو هیئت علمی واحد تهران جنوب بوده است و مثالهای بسیاری درباره افراد ذینفوذ که اغلب یا نظامی اند یا روحانی و یا صاحب مناصب قضایی! شائبه بده بستان های غیرقانونی دانشگاه آزاد با این افراد زمانی تقویت می شود که بدانیم بسیاری از این افراد مداراک تحصیلی خود را نیز از همین دانشگاه گرفته اند! یک نظریه بدبینانه دراین باره می گوید: با توجه به مشی دانشگاه آزاد بر پافشاری بر اقدامات غیرقانونی خود، یا نیاز به یک لشکر وکیل است که پرونده های حقوقی دانشگاه را رفع و رجوع کنند- البته اگر بشود- یا نیاز به خریدن قانونگذار- وکلای مجلس- یا نیاز به خریدن مجریان قانون!

درباره وکلای دانشگاه آزاد باید گفت این دانشگاه وکیل ندارد اما "گماشته" های بسیاری دارد! برای تبیین مفهوم "گماشته" بد نیست اتفاقی که چند سال پیش در همین واحد تهران مرکز روی داد را با هم مرور کنیم. در زمان ریاست دکتر مرادی بر واحد تهران مرکز، جمعی از دانشجویان دانشکده هنرهای زیبا در اعتراض به افزایش 15% شهریه متغییر خود، دست به تحصن زدند. دکتر مرادی برای مقابله با این وضع در اقدامی عجیب، تحصن دانشجویان را "سیاسی" خواند. همگان می دانند که فعالیت سیاسی در دانشگاه آزاد "تابو" محسوب می شود و مدیران این دانشگاه برای راندن دانشجویان منتقد از خود و پرونده سازی علیه آنان اتهاماتی نظیر "اقدام علیه امنیت ملی" و "تبلیغ علیه نظام" را به ایشان منتسب می کنند(بگذریم از اینکه ایراد این اتهامات ابدا در صلاحیت دانشگاه آزاد و مدیران آن نیست) اما سربند اتهامات بی پایه دکتر مرادی، دانشجویان تنها یک کار کردند: روی یک تکه مقوا نوشتند "این تحصن سیاسی نیست"  و به سادگی ترفند کثیف وی را دفع نمودند. چندی بعد دکتر مرادی از ریاست واحد تهران مرکز (بخاطر طی شدن دوره دو ساله مدیریتش) کنار گذاشته شد. این اتفاق چنان بر وی سنگین آمد که در مصاحبه با "سایت بازتاب " (تابناک فعلی) دکتر جاسبی را به دیکتاتوری متهم کرد. در پاسخ نیز مهندس کریمی-مسئول وقت روابط عمومی دانشگاه آزاد- مرادی را به فساد و بی لیاقتی متهم کرد و افزود وی برای تمدید دوره ریاستش به دکتر جاسبی "التماس" کرده است!

بله! "گماشته" یعنی کسی که دین و دنیای خودش را برای "دنیای صاحبش" می فروشد و فردا که به وی نیازی نبود می شود "فاسد" و "نالایق"!

در تشریح مفهوم دوم باید به خریدن "قانونگذار" بپردازیم. شاید ندانید که دانشگاه آزاد در مجلس مانند وزارتخانه ها نماینده دارد! جالب آنجاست که کارت 600 را هیچ وزارت خانه ای ندارد اما دانشگاه آزاد حتی فراتر از "معاونت پارلمانی" وزارتخانه ها، حضور خود در مجلس را تثبیت کرده است. از سوی دیگر برای دوره های متمادی است که "دکتر علی عباس پور فرد تهرانی" (نماینده اصولگرای تهران، رئیس منطقه 9 دانشگاه آزاد و برادر زن دکتر جاسبی) رئیس کمیسیون آموزش مجلس است. اقدامات وی لوث کننده نتیجه تحقیق و تفحص از دانشگاه آزاد بوده و البته موید این نکته است که "چاقو دسته خودش ار نمی برد"

دکتر جاسبی در جایی، درباره خاطرات خود از حضور در مجلس می گوید: "وقتی به مجلس می روم نمایندگان سرم می ریزند یکی چند واحد برای زنش می خواهد! دیگری بچه اش مشروط شده، یکی خودش!" دکتر جاسبی در ادامه اشاره می کند که البته این خدمات نباید "بی جواب"  بماند! و چه جوابی بهتر از حلقه به گوشی قانونگزاران؟! البته این موضوع شامل حال همه وکلای مردم نمی شود اما بسیاری متاسفانه آلوده این بده بستان ها شده اند. اما آخرین مفهوم که "خریدن مجریان قانون" است در همین عضویت عناصر قدرت در هیئت علمی واحدهای دانشگاه آزاد متبلور شده است. دانشگاه آزاد در هر شهری که واحدی احداث می کند از برخی مسئولین خاص آن شهر مانند امام جمعه، فرمانده سپاه و بسیج، شهردار، فرماندار و برخی دیگر از مقامات ذی نفوذ برای عضویت در هیئت علمی دعوت می کند اگرهم ایشان مدرک علمی لازمه را نداشته باشند درسهایی چون "انقلاب" و وصایا" را به ایشان حواله می کند که همه چیز در ظاهر درست باشد. در ادامه از همین مقامات ذی نفوذ برای تسریع در اقدامات قانونی و احیانا فراقانونی سود می برد وگرنه کسی که ابدا در محیط آکادمیک رشد نیافته و حتی ساعتی را صرف نشستن روی صندلی کلاس درس نکرده چگونه مجاز به تدریس می شود؟!

موضوع دیگری که می تواند روشنگر "روش های مدیریتی در دانشگاه آزاد" باشد ائتلاف نانوشته دانشگاه با مقامات هر شهر در اجباری کردن حجاب چادر برای دختران، تفکیک جنسیتی تمام کلاسها، برگزاری کلاسهای دختران و پسران در روزهای متفاوت و حتی اعمال مقرارت قرون وسطایی برای پوشش پسران است. این موضوع در شهرهای به اصطلاح مذهبی و کوچک بیشتر نمود می یابد. مثالهای بسیار زیادی برای دانشجویان واحدهای مختلف وجود دارد که بد نیست به نام واحدهای "دماوند" ، "ورامین" ، "اراک" و "گرمسار" اشاره کنم که از نزدیک خود شاهد آن بوده ام. ممکن است این شائبه بوجود بیاید که مدیران دانشگاه آزاد افرادی مذهبی و مقید به آداب اسلامی هستند اما این موضوع با شیوه های مدیریتی دانشگاه آزاد (زر و زور و تزویر) همخوان نیست! چراکه برخلاف واحدهای دورافتاده و کوچک، واحدهای بزرگ بخصوص در تهران شاهد نوع دیگری از تبعیض ها هستند. این واحدها بعلت تراکم جمعیتی، درآمد بسیار بالایی دارند که مشخص نیست که صرف چه اموری می شود. اساتید این دانشگاه حقوق اندکی نسبت به همتایان خود در دانشگاه های دولتی می گیرند (بین 400 تا 800 هزار تومان در ماه) کارکنان نیز همیشه تحت استثمارند اما هیچکدام جرات دم برآوردن ندارند. آزمایشگاهها و کلاسها هم با استانداردها فاصله زیادی دارد اما مشخص نیست که ارقامی بیش از 75 تا 80 میلیارد تومان در سال سود خالص به کجا سرازیر می شود؟! و این فقط وضع تهران مرکز است و خدا می داند که علوم تحقیقات، شهر ری، تهران شمال، تهران جنوب و سایر واحدهای بزرگ چه درآمدی دارند.

به هر صورت روشهای مدیریتی در دانشگاه آزاد فقط آنچه که در اینجا ذکر شد نیست زیرا نگارنده به قدر یافته های خود می تواند اظهار نظر کند اما آنچه مسلم است روند رو به تباهی این دانشگاه است که دست آوردهای نخبگان، فعالان دانشجویی و اساتید آنرا بخاطر مدیریت ناسالم و دیکتاتورگونه آن به یغما برده و می برد. حال بعد از این بهتر می توان به مفهوم آن لطیفه پی برد اگرچه خنده به تلخند تبدیل خواهد شد

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

در راستای اینکه به کوری چشم دشمنان اسلام و بالاخص رئیس جمهور، وزیر محترم کشور ‏که تمام استکبار جهانی از جمله دانشگاه آکسفورد و روزنامه نگاران و برخی نمایندگان مجلس ‏و برخی از وبلاگ نویسان اعلام کردند که مدرک ایشان تقلبی است، توانست حکم خودش را ‏از رئیس جمهور بگیرد و وزیر کشور شود، این موفقیت را به این برادر دانشمند تبریک گفته ‏و برخلاف برخی کوردلان بی سواد که چشم ندارند موفقیت های تحصیلی فرزندان متعهد ‏انقلاب را ببینند، ما می خواهیم فواید تقلبی بودن مدرک دکترای آقای کردان را بگوئیم تا کور ‏شود هر آن که نتواند دید.....تازه اسرار دیگری هم شنیده ایم که معتقدیم مشمول مرور زمان و ‏‏"ازاله" شده است.‏

چون وزیر کشور است

اصولا ما از وزیر کشور انتظار داریم انتخابات را جوری برگزار کند که اگر خدای ناکرده ‏مخالفان دولت رای آوردند، بتواند نتایج را بشکلی آبرومندانه تغییر دهد، تا هرکسی نتواند فورا ‏هزار تا عیب و ایراد بگیرد و مدعی شود که در انتخابات تقلب شده است. الآن وزیر کشوری ‏داریم که در مدرک تحصیلی خودش هم تقلب می کند، طبیعی است که چنین وزیر شریفی ‏هرگز نخواهد گفت: اطمینان داشته باشید که انتخابات را سالم برگزار می کنم.‏

چون کابینه باید هماهنگ باشد
هماهنگ بودن کابینه یک اصل مهم است. نمی شود که در کابینه یکدست موجود، بیست تا ‏وزیر دیپلم ردی باشند و یکی فارغ التحصیل آکسفورد. باید همه چیز یکدست باشد. وزیر علوم ‏که باید مدرک تحصیلی آقای کردان را تائید کند، خودش مدرک دانشمند بودنش را صد دلار ‏خریده است. وقتی وزیر خارجه زبان دومش ترکی استانبولی است و وقتی رئیس جمهور روز ‏روشن هفته ای سه بار رسما دروغ می گوید، ما نباید انتظار داشته باشیم که وزیر کشور ‏موجودی ناهماهنگ باشد که تمام نظم کابینه را به هم بریزد.‏

برای صرفه جویی در مصرف کاغذ
تا به حال ریاست محترم جمهوری اعلام کرده است که " دلار" کاغذ پاره است، بعدا هم معلوم ‏شد " قطعنامه های سازمان ملل" هم کاغذ پاره است. بعدتر از آن هم معلوم شد بودجه هم کاغذ ‏پاره است، وگرنه بودجه هزار صفحه ای را که نه کسی آن را می خواند و نه کسی آن را اجرا ‏می کرد، بیخودی برنمی داشتند بکنند سی صفحه. هفته قبل هم معلوم شد مدرک تحصیلی ‏آکسفورد و هاروارد و کمبریج هم کاغذ پاره است. البته طبیعی است وقتی شما با یک صد ‏دلاری که کاغذ پاره است، یک مدرک می خرید که بزرگترین دانشمند ریاضی جهان هستید، ‏طبیعی است که آن هم کاغذ پاره است. احتمالا تا هفته دیگر کتاب و شناسنامه و گواهینامه و ‏یورو و گذرنامه و هر چیز دیگری که کاغذ در تولید آن نقش دارد، می شود کاغذ پاره. اگر ‏چنین اتفاقی بیفتد، می دانید چه پیشرفتی می کنیم و تا چه حد مصرف کاغذ کشور کاهش پیدا ‏می کند؟ فقط می ماند طرح جراحی احمد گوگول که ورق پاره نیست.‏

برای آزادی زندانیان و کاهش جرم
جعل مدارک تحصیلی براساس ماده 527 قانون مجازات اسلامی جرم است. و اگر مجرم از ‏کارکنان دولت باشد به اشد مجازات محکوم می شود. آقای علی کردان هم یک مدرک تحصیلی ‏را جعل کرده است، وی نه تنها به عنوان مجرم هم شناخته نشده است، و به اشد مجازات هم ‏محکوم نشده که هیچ، به بالاترین درجه شغلی کشور یعنی وزارت رسیده است. این خودش ‏یک پیشرفت بزرگ در کشور است، یعنی از این پس بسیاری از کلاهبردارانی که نه سر یک ‏ملت و یک مجلس، بلکه فقط سر همسایه و یا رفیق یا فروشنده ماشینی را کلاه گذاشته اند، ‏بزودی آزاد می شوند و سراغ زن و بچه شان می روند تا بنیادهای خانواده هم سست نشود. و ‏چه خبری بهتر از آزادی زندانیان بیچاره کشور که فردا باید همه شان بروند وزارت کشور ‏دستبوسی وزیر کشور که تابوی منحوسی به نام " تقلب" را شکست و باعث شد تا صدها ‏زندانی آزاد شوند. البته ممکن است قوه قضائیه این زندانیان را آزاد نکند، اما این ناهماهنگی ‏میان قوه قضائیه و قوه مجریه امری طبیعی است و از ارزش های کار آقای علی کردان ذره ‏ای کم نمی کند.‏
‎.
برای افزایش نقش ایران در مدیریت جهانی

برای رسیدن به قله های مدیریت جهان، جهانیان باید ما را باور کنند و بدانند ما ایستاده ایم. ‏حالا ایستاده ایم که ایستاده ایم، به تو چه ایستاده ایم، به چیز که ایستاده ایم، مهم نیست. مهم ‏ایستادگی است. تا دو سال قبل دشمنان مان فکر می کردند اگر قطعنامه ای علیه ما صادر کنند ‏ما ذره ای کوتاه خواهیم آمد، در حالی که ما نشان دادیم که سازمان های جهانی ذره ای ارزش ‏ندارند. تا شش ماه قبل هم آمریکایی های کثیف فکر می کردند اگر ما را تهدید کنند و بگویند ‏که در اثر جنگ 10000 نفر از مردم کشته می شوند، ما عقب می نشینیم، در حالی که هفته ‏قبل سردار رحیم صفوی اعلام کرد ما حاضریم 200000 کشته بدهیم و نه تنها مشکلی پیدا ‏نمی کنیم بلکه خوشحال هم می شویم. تا سه ماه قبل هم اقتصاددانان بی عقل فکر می کردند اگر ‏تورم به 20 درصد برسد، دولت تحت فشار قرار می گیرد، در حالی که تورم به 24 درصد ‏رسید و هیچ اتفاقی نیفتاد و نه تنها دولت تحت فشار قرار نگرفت، بلکه فقط ملت تحت فشار ‏قرار گرفت. تنها مشکلی که برای رسیدن به اقتدار بین المللی داشتیم، این بود که دانشگاههای ‏جهان نمی دانستند که ما برای اداره جهان تا چه حد نیروهای تحصیلکرده و دانشمند داریم، با ‏این اقدام دانشگاه آکسفورد فعلا مطمئن شده است که ما توانایی علمی کافی برای اداره جهان را ‏داریم، بزودی بقیه نیز مطمئن می شوند و بقیه مشکل هم حل می شود.‏

برای نابودی دشمنان انقلاب در جهان و روشنفکران برج عاج نشین
یکی از مشکلات بزرگ پیروزی ما در سطح جهان این بود که تعداد زیادی از استادان و فارغ ‏التحصیلان ایرانی در تمام دانشگاههای جهان بودند که ما به آنها افتخار می کردیم، آنها هم به ‏اینکه ایرانی هستند افتخار می کردند. هر وقت هم کسی از آنها می خواست حاصل سالها ‏زحمت خودش را نشان بدهد، مدرک تحصیلی اش را نشان می داد. یکی از بزرگترین فواید ‏اقدام اخیر دکتر علی کردان این بود که مشت محکمی به دهان همه دانشگاههای جهان از جمله ‏آکسفورد و کمبریج و هاروارد و غیره زده شد. ‏

ایجاد وحدت در نظام سیاسی کشور
یکی از بزرگترین دستآوردهای اقدام اخیر علی کردان ایجاد وحدت در تمام حکومت است. تا ‏به حال حکومت جمهوری اسلامی بارها نشان داده بود که در مورد مسائلی مانند مبارزه با ‏استکبار، مبارزه با دشمنان، دفاع از ملت های مسلمان وحدت کامل میان تمام ارکان نظام ‏وجود دارد، اما این اولین بار بود که وحدت کامل در حمایت از مدرک جعلی وزیر صورت ‏گرفت و معلوم شد یک آقای وزیر محترم، علنا یک مدرک تحصیلی را جعل کرده، رهبری ‏نظام با وزارت او مخالفت نکرد، اکثریت مجلس نیز او را تائید کرد و پس از اینکه معلوم شده ‏است که مدرک او جعلی است، رئیس جمهور هم حکم او را امضا کرد. و تمام نظام یکپارچه ‏پای او ایستاد. در کجای جهان چنین وحدت نظری وجود دارد؟ واقعا دشمنان ما چه فکر می ‏کنند؟ ‏

نتیجه گیری اخلاقی: دروغ گفتن خیلی کار بدی است.‏
نتیجه گیری سیاسی: وحدت خیلی چیز مهمی است.‏
نتیجه گیری اقتصادی: در مصرف کاغذ باید صرفه جویی کرد.‏
نتیجه گیری علمی: ما در حال فتح قله های علمی جهان هستیم.‏

با تشکر از س.ا.ن

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

هر روزه اتفاقاتي مختلفي در حوزه باستان شناسي رخ مي دهد كه باعث مي شود اسرار دنياي باستان هر يك پس از ديگري افشا شود.

باستان شناسي قبل از اين كه يك علم كاملآ دانشگاهي به شمار رود يك هنر براي پيوند زدن يافته ها با شواهد تاريخي است . هنري كه با پيوند زدن زنجيرهاي كوچكي كه در دنياي باستان شناسي وجود دارد باعث مي شود تا پازل ديگري بر گمشده هاي دنياي باستان اضافه شود.

از ديگر سو شايد مهمترين اصل در علم باستان شناسي صبوري و مطالعات زياد باستان شناسان باشد كه باعث مي شود اين علم نسبت به ديگر علوم  رنگ و رويي ديگر به خود بگيرد.

اصولآ در حوزه باستان شناسي يا مطالعات دامنه دار است و طولاني كه بر روي يك محوطه تاريخي به طور متناوب و در طول مدت چند سال صورت مي گيرد و يا آنكه بر اثر يك اتفاق يا كاووشي يكباره قطعه ديگري از اين پازل براي بيان حقايق بيشتري از تاريخ رو مي شود.

اما در ميان اتفاقاتي كه در حوزه باستان شناسي رخ مي دهد برخي از اين اتفاقات به خود شكل ديگري مي گيرند و با توجه به نوع كشف و برد جهاني و مسايل ديگري كه نشان از چگونگي زندگي انساني در دوران باستان دارد از همه بيشتر جلوه مي كند.

اين اتفاقات كه در دنياي باستان شناسي تنها هر از چند گاهي رخ مي دهد و شايد در برخي موارد سالها صبر  و حوصله را مي طلبد در سال گذشته ميلادي در ده مورد باعث شد تا شگفتي باستان شناسان و علاقه مندان به علم باستان شناسي را بر انگيزد.

اين ده مورد اكتشاف كه از ابتداي سال گذشته ميلادي تا انتهاي آن مورد بررسي قرار گرفت  تا آنجا پيشرفت رفته است ،  كه در برخي از اين موارد،  روند مطالعاتي دانشمندان اين حوزه را به سمت و سويي جديد تر رهنمون ساخت.

در اين مطلب به اختصار به ده كاووش برتر باستان شناسان  سراسر جهان اشاره شده است.

 

 

 

 bastan-1.jpg10

- مردان نمكي از نوع ايراني

 

كشف آخرين  مرد نمكي در معدن چهر آباد زنجان يكي  از مهمترين موضوعات علمي  حوزه باستان شناسي جهان در سال   گذشته به شمار رفت.

اوايل سال گذشته هشت نمونه از پارچه هايي که در لباس مردان نمکي استفاده شده و همچنين بافت هاي نرم بدن آن ها براي انجام آزمايش هايي که قدمت اجساد را مشخص کند به دانشگاه آکسفورد فرستاده شده كه درانتها مشخص شد كه مرد نمکي شماره 2 تقريبا همزمان با مرد شماره 1 در يك هزار و 800 سال پيش يعني اواخر دوره اشکاني در معدن مدفون شده است.

بر خلاف تصوري که تا کنون  وجود داشت  نتيجه آزمايش روي مردان شماره 3و4 نيز نشان داد که آنها در حدود 500 سال پيش از مردان شماره 1و2 يعني در حدود 2300سال پيش و نزديک به دوره هخامنشي در اثر ريزش معدن مرده اند .

نتيجه آزمايشات حاکي از آن  بود که معدن چهر آباد نخستين بار در حدود 2500 سال پيش مورد بهره برداري قرار گرفته و 2300 سال پيش براي نخستين بار ريزش کرده است .

بر اساس عقيده باستان شناسان مردان نمکي شماره 4،3و5 در نخستين ريزش معدن کشته شدند و وقتي حدود 500 سال بعد دوباره معدن به بهره برداري مي رسد ،يک بار ديگر ريزش کرده و مردان شماره 1و2 را زير آوار مدفون مي کند. پيدا شدن آخرين مرد نمكي نشان داد كه اين موميايي هاي طبيعي يكي از معدود پديده هاي باستاني هستند كه به واسطه قرار گرفتن در نمك  حاوي اطلاعات مهمي در اين زمينه هستند.

                                  bastan-2.jpg

9- مقبره عجيب مصري

 

اما ديگر اكتشاف عجيب دنياي باستان شناسي كه جنجال فراواني را در ميان محافل علمي جهان به پا كرد كشف مقبره اي غير معمولي از نديم يكي از فراعنه در يكي از اهرام مصر بود .

اين اكتشاف  كه در 21 مي 2007 روي داد بسياري از باستان شناسان را شگفت زده كرد. باستان شناسان پس از وارد شدن به اين مقبره  با تنديس هاي كوچكي از انسان ها روبرو شدند كه هر يك به كاري مشغول بودند.

تنديسي مشغول درست كردن نان بود و تنديسي ديگر كارگراني را نشان مي داد كه در در حال حمل بار بودند .كشف اين تنديس هاي كوچك در اين مقبره اتفاق نامعمولي را روايت مي كرد كه در فرهنگ  مصريان باستاندر چهار هزار سال پيش وجود داشته است.

فراعنه مصر  اعتقادات مختلفي داشتند كه اعتقاد زندگي پس از مرگ  شايد مهمترين اين روياها به شمار مي رفت و اهرام در واقع قصرهایی برای این زندگی دوباره آنها به شمار می آمد که با اتاقهای متعدد و لوازم مجلل آماده شده و برای فرعون خوردنی وآشامیدنی و مال و ثروت کافی در آن قرار داده می شد.

 اما آنكه باستان شناسان  در يكي از اين اهرام  با مقبره نديمي روبرو شوند كه زماني براي ايشان به خدمت مشغول بوده است نكته اي بودكه در رفتارهاي مصريان باستان تاكنون به چشم نخورده است.

 

 bastan-3.jpg

8 - مومياي يخي دختر نوجوان

 

شايد يكي از اعجاب  بر انگيز ترين كشفيات دنياي باستان شناسي در سال گذشته  نمايش موميايي يخي از  يكي از مردمان قوم اينكا بود كه يازدهم سپتامبر سال گذشته صورت گرفت.

اين موميايي يخ زده در واقع دختر نوجواني بودكه نزديك به پانصد سال قبل مرده بود و جسدش به طور كامل 

سالم مانده بود.

اين موميايي در واقع در سال 1995 توسط كوهنوردان پرويي  پيدا شده بود و به موميايي آيس‌ميدن  نيز مشهور است.

برخي باستان شناسان معتقدند  آيس ميدن پرويي  در واقع يك دختر 14-12 ساله‌اي است  كه در حدود 500 سال قبل توسط قديسين اينكا براي خشنودي خدايانشان قرباني شد .اين موميايي پس از سالها براي اولين بار در آرژانتين به نمايش در آمد.

bastan-10.jpg 

7- اسكلت هاي عشاق

 

اسكلت هاي عشاق يا اسكلت هاي ولنتاين ديگر كشف مهم باستان شناسان در سال گذشته بود . اين دو اسكلت  عصر نو سنگي كه در سيزدهم فوريه سال گذشته شناخته شدند  اسكلت مرد و زني بودند كه سالها بي صدا در كنار هم دفن شده بودند .

باستان شناسان پس از مطالعه روي دندان‌هاي اين اسكلت‌ها كه كاملآ‌ دست‌نخورده باقي مانده‌  بودند مشخص شد كه ، اين عشاق در جواني و حدود 5 تا 6 هزار سال پيش در اين گور دفن شده‌اند. 

كشف اين اسكلت ها از آنجا در نوع خود منحصر به فرد  به شمار  رفت چرا كه كه كشف تدفين دوتايي مربوط به عصر نوسنگي تاكنون در هيچ گزارش باستان شناسي ديده نشده است.

محل دفن اين اسكلت ها  هنگام عمليات ساخت‌وساز يك كارخانه در حومه مانتوآ كشف شد. در كنار اسكلت‌هاي اين زوج، باستان‌شناسان ابزار سنگي نظير پيكان و چاقو هم يافتند.

كشف  اين اسكلت هاي  پر رمز و راز كه در وروناي ايتاليا پيدا شدند باعث شد تا  بسياري را بر آن دارد كه به اين 2 اسكلت لقب اسكلت هاي رومئو و ژوليت را بدهند . اين موضوع در حالي بود كه حتي بسياري پا را فراتر از اين موضوع گذاشتند و عقيده داشتند اين اسكلت ها ، اصلآ‌متعلق به اين دو معشوقه تاريخي بوده است كه در وروناي ايتاليا پيدا شدند.

دليل ايشان براي اين امر آن  بود كه اين اسكلت ها دقيقآ در جنوب مانتوآ واقع در 25 مايلي جنوب ورونا جايي كه شكسپير داستان رومئو و ژوليت خود را در آنجا خلق كرد، كشف شده است.

 

bastan-4.jpg 

6- اهرام باستاني ژاپن

 

كشف اهرام باستاني زير آب در ژاپن نيز يكي از كشفيات مهم باستان شناسي در سال گذشته بود كه در 19 سپتامبر به وقوع پيوست.

اين كشف كه يكي از مهمترين كشف هاي چند سال اخير در حوزه باستان شناسي تاريخي ژاپن به شمار مي رود آنقدر براي دانشمندان اين كشور مهم جلوه كرد كه ايشان از اين شهر به عنوان آتلانتيس ژاپني ياد كردند.

آتلانتیس نام قاره ای است که بنا بر  افسانه ها  چندين هزار سال قبل بر اثر  زلزله يا جنگ به زیر آب فرو رفته است .

مهمترین سند معتبر در مورد آتلانتیس نوشته های فیلسوف معروف یونانی افلاطون است که 3000 سال پیش اطلاعات مکتوب و جالبی را در مورد آتلانتیس از خود به جا گذاشته است. به گفته افلاطون این قاره مهد تمدنی بسیار عالی و پیشرفته بوده که نه تنها در زمینه تکنولوژی بلکه در تمام شاخه های علوم و هنر در حد عالی پیشرفته بوده است .

باستان شناسان ژاپني از اين سازه هاي زير آب بنام «ياناگوني جيما» ياد مي كنند كه در ترجمه معادل آتلانتيس ژاپني خواهد بود.

دانشمندان ‍ژاپني معتقدند اين شهر زير آب  ژاپني نيز همانند آتلانتيس 2000 سال پيشتر بر اثر زلزله به زير آب رفته است/.

                          bastan-5.jpg

5 –اولين ساكنان روم باستان

 

شايد يكي ديگر از كشفيات باستان شناسان كه در رديف 10 كشف بزرگ باستاني در سال گذشته قرار مي گيرد ، كشف غارهايي است كه اولين بنيان گذاران روم باستان براي سكونت از اين غارها استفاده مي كردند.

كاووشگران در بيست و ششم ژانويه سال گذشته به طور كاملآ‌ اتفاقي به سازه هايي  برخورد كردند كه به عقيده آنها اولين ساكنان رم در آنجا سكني گزيدند.

بر اساس تاريخ  در بين قرون هفدهم و هجدهم قبل از ميلاد مهاجراني از آركادي ها از آئگين به سمت جنوب ايتاليا آمدند. اين گروه اولين ساكنان ايتاليا بودند. نام «ايتالوي» بعد از اينكه رومي ها اين منطقه را فتح كردند، متداول شد.

بر طبق افسانه ها يك زن گرگ نما از ساكنان اوليه و بنيانگذاران اين رم نگهداري مي كرده است كه اين زن افسانه اي در اين منطقه زندگي كرده و در انتها نيز در آنجا مرده و به خاك سپرده شده است.

 bastan-6.jpg

4- كشف قبر مسيح

 

همه چيز از يك گروه فيلم برداري شروع مي شود كه به دنبال قبر مسيح در بيت المقدس مي گردد.تا آ»كه اين گروه پس از تلاش فراوان قبري را رونمايي مي كنند كه به گفته ايشان اين قبر جسد  مسيح ناصري را در دل خود پنهان داشته است.

اين گروه فيلم برداري حتي پا را فراتر از اين گذاشتند و در ادامه ساخت اين فيلم مستند از كشف قبر  همسر مسيح و پسر او در نزديكي بيت المقدس خبر دادند.

اين فيلم مستند جنجالي گرچه در دنياي خبر و رسانه ها برد فراواني پيدا كرد اما هنوز در ميان بسياري از باستان شناسان جهاني از درجه يك كشف علمي ساقط است.

آنها معتقدند كه شواهد و مداركي كه اين گروه فيلم سازي براي اين امر رو كرده است چندان سنديت علمي نداشته و اين قبر مي تواند متعلق به هر كس ديگري از جمله مسيح ناصري نيز باشد.

bastan-7.jpg 

3- فرعون زن مصري

 

اما شايد يكي از شاهكارهاي كشف هاي باستاني در سال گذشته را باييد به حساب باستان شناساني گذاشت كه پرده از اسرار زندگي تنها فرعون زن مصر باستان برداشتند.

معما در عين پيچيدگي بسيار ساده بود.كافي بود يك متخصص ژنتيك قسمتي از دندان شكسته شده يك موميايي را كه در يكي از اهرام پيدا شده بود را مورد بررسي قرار دهد تا اين موضوع كليدي شود براي تشخصي هويت  فرعون « هتشپسات » .

 « هتشپسات » در واقع تنها زني بود كه در مصر باستان به تنهايي نقش ملكه و پادشاه را بازي مي كرد و نزديك به 3500 سال پيشتر چندين سال به حكمراني در اين منطقه پرداخت.

در كتاب   فراعنه مصر آمده است « هتشپسات »  در زمان حكومت یک دامن مردانه کوتاه به تن داشت که دم شیری از آن اویزان بود و حتی یک ریش مصنوعی طلایی هم گذاشته بود . هنگام بالا رفتن از تخت ، او خود را شاه نامید و نخستین فرعون زنی شد که تا به حال به شکل رسمی بر مصر حکومت می کرد . کاتبانی که درست نمی دانستند او را چه خطاب کنند . معمولا حتشپسوت را " خانم اعلیحضرت " می خواندند .طی دوره بیست و یک ساله حکومت ، او توجهش را بیش از جنگ و نبرد به بازرگانی معطوف کرد . حتشپسوت بخشی از ثروتش را برای شروع یک برنامه ساختمانی مصرف کرد . یکی از زیبا ترین معماری هایی که حتشپسوت هزینه ان را تامین می کرد ، معبد سوگواری اش بود که از سنگ اهک سفید بنا شده بود و " دیر البحری " نامیده می شد و بین رود نیل تا غرب طیوه قرار داشت . آرامگاه حتشپسات نه یک قسمت از این بنا بود و نه به شکل فراعنه قدیمی تر به شکل هرم . بلکه بدن او همانند سایر فراعنه جدید در " دره پادشاهان " valley of the kings" در دره ای بیابانی در غرب معبدش به خاک سپرده شد . در ان جا ، کارگران درون تخته سنگهای خارا ، تونل هایی را می کندند تا محلی مخفی برای پنهان کردن پیکر فراعنه از دست سارقان آرامگاه به وجود بیاید . فعالیت های حتشپسوت مصر را مقتدرتر و شکوهمند تر کرد . پدر یکی از درباریان قدیمی او به نام ایننی ، حکومت او را چنین توصیف کرده است : حتشپسات موضوعات دو سرزمین (مصر ) را براساس اندیشه هایش حل و فصل می کرد . مصر در برابر ائ یکی از اعقاب عالی خداوند و رسول او بود ، به حالت تسلیم کار می کرد ... خانم حاکم که برنامه هایش عالی بود ، هنگاه سخن گفتن هر دو منطقه ( مصر علیا و مصر سفلی ) را خشنود می کرد .

bastan-8.jpg 

2- خانه هاي مردمان استون هنج

 

از مهمترين كشفيات باستاني در سال گذشته را مي توان كشف بقاياي روستاي 4600 ساله سازندگان استون‌هنج   به نام محوطه تاريخي دورينگتن‌والز  دانست كه به عقيده باستان شناسان به احتمال فراوان يك روستاي ابتدايي براي سكونت  مردمان باستان بوده است.

ساختار زيربنايي اين محوطه تاريخي نشان از وجود  نشانه هاي نخستين زندگي روستايي ي مربوط به دوران پيش از تاريخ است كه در نزديكي استون هنج پيدا شده است.

كارشناسان معتقدند احتمال دارد كه  اين محوطه تاريخي در واقع مقبره هايي باستاني باشد كه در نزديكي استون هنج براي انجام مراسم تشريفات و آيين هاي مذهبي از آن استفاده مي شده است.

در اين كاووش باستاني 8 خانه دراين منطقه از زير خاك خارج شد كه پس از آن باستان شناسان  احتمال دادند كه  25 خانه ديگر نيز در اين منطقه وجود داشته باشد.

ابزار سنگي، استخوان حيوانات، پيكان و لوازم ديگر از اين روستا به دست‌آمد كه نشان از قدمت تاريخي اين روستا دارد.

كشف بقاياي خوكي كه در هنگام كشته‌شدن احتمالا نه ماهه بوده است، نشان‌دهنده برگزاري جشنواره در نيمه زمستان در اين منطقه است.

ازنكات ديگري كه در مورد اين محوزه تاريخي وجود دارد و بر اهميت آن مي افزايد ، اين است كه استون‌هنج به جهت طلوع خورشيد در اواسط تابستان و غروب خورشيد در اواسط زمستان قرار گرفته است و  اين درحالي است كه دايره چوبي سايت دورينگتن‌والز به جهت طلوع خورشيد در اواسط زمستان و غروب خورشيد در اواسط تابستان قرار دارد.

بر اساس راي باستان شناسان دو خانه از خانه‌هايي كه در اين  محوطه تاريخي كشف شده‌اند جدا از بقيه قرار داشته  و اين احتمال  وجود دارد كه اين 2 خانه سكونتگاه سران قبيله يا محل انجام مراسم مذهبي بوده است.

 

 

1- bastan-9.jpg

 

يكي ديگر از كشفيات باستاني كه باعث شد در سال گذشته نظر بسياري را به خويش معطوف دارد ، كشف يك گور دستجمعي از طاعون زده هايي است در جزيره كوچك قرنطينه شدگان در نزديكي ونيز رخ داد.

اين كشف كه در 29 آگوست سال گذشته رخ داد باعث شد بسياري از محققان و كاووشگران را به اين منطقه باستاني بكشاند تا ايشان از نزديك به باقيمانده هاي حادثه بزرگي كه طاعون در اروپا به وجود آورد و به واسطه آن بسياري از اطلاعت اين بخش از تاريخ نيز دفن شد دوباره بازيابي نمايند.

در اين گور دستجمعي بيش از 1500 اسكلت پيدا شد كه همگي متعلق به بيماراني است كه نوع خاصي از طاعون را به نام طاعون خياركي كه همگي در جزيره اي كوچك در نزديكي ونيز دفن شده بودند .

طاعون سیاه یا مرگ سیاه یک اپیدمی طاعون خیارکی است که کل اروپا را در سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۰ میلادی دربرگرفت. تعداد مرگ‌و‌میر از بیماری طاعون در این دوره کاملاً مشخص نیست، اما برآورد آن حدود یک‌چهارم تا پک‌سوم جمعیت اروپا، یا ۲۵ ملیون نفر طی این سه سال است. در اواخر سال ۱۳۴۷ کشتی‌هایی که از آسیای مرکزی می‌آمدند، بیماری را در جنوا و مارسی شیوع دادند. در تابستان سال ۱۳۴۸ طاعون در ونیز نیز شایع شد و در عرض یک سال تمام سواحل مدیترانه را فراگرفت. پس از آن، طاعون به سرعت به سمت شمال اروپا حرکت کرد و جمعیت این نواحی را، که پس از قحطی‌های پی‌در‌پی، اپیدمی‌های مختلف به علت سردی هوا و جنگ‌های طولانی به شدت در برابر هر سانحه‌ای ضعیف شده‌بودند، درهم شکست.

باستان شناسان معتقدند يا كشف اين گور دستجمعي بسياري از حلقه هاي فراموش شده اين بخش از تاريخ باستان اروپا را كه به واسطه شيوع اين بيماري در بسياري موارد پنهان مانده است را روشن خواهند كرد.

با تشکر از سایت تحلیلی خبرنگار

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

طبیعتا چنین می گوئیم، اما سیاستمداران هرکدام کلمات خودشان را دارند. به همین دلیل هم در ‏آستانه انتخابات بعدی و برای شناخت بهتر سیاستمداران کشورمان " جملات کلیدی" بیان شده ‏توسط مسوولان مربوطه و برخی نیروهای سیاسی بشرح زیر عنوان می شود...‏
لحظه تولد: اوووووه
دو سالگی: مامان، بیا منو بشور!‏
هفت سالگی: باباجون! برام دوچرخه می خری؟
دوازده سالگی: آقا! بخدا ما مشقامونو نوشتیم، ولی یادمون رفته با خودمون بیاریم.‏
شانزده سالگی: اصغر! می زنم فک تو پیاده می کنم.‏
بیست و دو سالگی: عزیزم! دوستت دارم، عاشقتم.‏
سی سالگی: دخترم! بیا بغل بابا، بابایی خیلی شما رو دوست داره.‏
چهل سالگی: خانوم! امشب دیر می آم، شما شام تون رو بخورین.‏
پنجاه سالگی: ملت بزرگ! من قول می دهم که مشکلات همه شما را حل کنم.‏
شصت سالگی: جهانیان باید بدانند که برای نجات بشر...... لازم است
هفتاد سالگی: اکنون که در حال مرگ هستم، وصیت می کنم که ..... ‏

لحظه تولد: اوووووه، من به دنیا اومدم....‏
آیت الله خامنه ای: دشمنان ما بدانند که صدای ما را نمی توانند خفه کنند...‏
هاشمی رفسنجانی: عووووه! فعلا در همین حد کافی است، خودشان متوجه می شوند.‏
سید محمد خاتمی: آه! اگر توانایی آن بود که برگردم، بخدا برمی گشتم.‏
مهدی کروبی: هوی ی ی ی! ساعت چنی یه؟
احمدی نژاد: اوی ی ی ی! سرزده اومدم ملت خوشحال بشن. ‏
علی لاریجانی: سلام علیکم! اگر مصلحت باشد به دنیا می آئیم.‏
باقر قالیباف: ویژژژژژ! بازهم ما دیر اومدیم ننه جان؟
حسین شریعتمداری: اوی ی ی ی! خواهر حجاب تو درست کن، زائیدی که زائیدی! ‏
اکبر گنجی: بقول امانوئل کانت( 1842-1766) ما وارد جهان استبداد زده شدیم.‏

دو سالگی: مامان، بیا منو بشور!‏
آیت الله خامنه ای: عزیزان من! بدانید که اگر مرا نشوئید دشمن ما را خواهد شست.‏
هاشمی رفسنجانی: مادر! البته یک مواردی پیش آمده که شدید خیلی به مصلحت نباشد.‏
سید محمد خاتمی: مادر عزیز! شرمنده شما و این ملت بزرگوار هستم.‏
مهدی کروبی: ننه! یا بیا یا یه سنگی بنداز...‏
احمدی نژاد: مادر جان! دیدی گفتم من رئیس جمهور می شم...‏
علی لاریجانی: حاج خانم! زندگی دنیوی همین است، بالاخره ما هم جزو موجوداتیم.‏
باقر قالیباف: اوی ننه! ببین پسرت چی کار کرده، از همه بهتر...‏
حسین شریعتمداری: مادر! ما باید حرف دلمان را بزنیم، اگرچه ممکن است همه قبول نکنند.‏
اکبر گنجی: مادر جان! وقتی ما در چرخه استبداد دست و پا بزنیم، سازوکار شست و شو بقول ‏ماکیاول جبری است.‏

هفت سالگی: باباجون! برام دوچرخه می خری؟
آیت الله خامنه ای: ابوی محترم! کاری نکنید که عزیزانتان از دشمن دوچرخه بخواهند.‏
هاشمی رفسنجانی: حاج آقا! اگر دوچرخه ای که برای اخوی خریدید قرمز بود، من می توانم ‏آن را بردارم، چون محمد از رنگ قرمز خوشش نمی آید.‏
سید محمد خاتمی: پدر! اگر دوچرخه هم نخریدید لطفا اجازه بدهید، من زنگ دوچرخه تان را ‏یک بار بزنم.‏
مهدی کروبی: ننه! به بوام بگو اگر دوچرخه نخرید من می رم شهر دیگه مهدی رو نمی بینه.‏
احمدی نژاد: بابا! برام یه دوچرخه... نه، یه موتور گازی... نه، یه موتور دنده ای... نه، یه ‏هواپیما می شه بخرین من همین الآن سوارش بشم؟ ‏
علی لاریجانی: پدر گرامی! برای انجام کارهایتان یک دوچرخه لازم است، وگرنه من که ‏کتابم را می خوانم، جواد هم گفته پشت ترک من می نشیند.‏
باقر قالیباف: آقا! کلک نزن دیگه، دوچرخه رو بخر، نذار آبرومون پیش محل بره.‏
حسین شریعتمداری: باباجان! به مادر بگم شما چطوری به اون خانومه نگاه می کردین یا ‏دوچرخه برام می خرین؟
اکبر گنجی: پدرجان! من تا سه ماه دیگه غذا نمی خورم، دوچرخه هم نمی خوام، مثل ارسطو ‏که همیشه پیاده راه می رفت.‏

دوازده سالگی: آقا! بخدا ما مشقامونو نوشتیم، ولی یادمون رفته با خودمون بیاریم.‏
آیت الله خامنه ای: آقا باید بداند که ما در انجام تکالیف هرگز کوتاهی نمی کنیم، البته مشکلات ‏مسکن و جاگذاشتن مشق در همه جای دنیا بخصوص در غرب هم هست.‏
هاشمی رفسنجانی: البته تکالیف انجام شده و شاید بهتر بود که آورده نشده که تشریف بیاورید ‏در خانه و مسائلی هست که با ابوی هم انجام بشود که مشکلی نباشد.‏
سید محمد خاتمی: آموزگار محترم، ما مشق مان را ننوشتیم و شرمنده ایم، اگر بخواهید همین ‏الآن می رویم بیرون.‏
مهدی کروبی: آقا معلم! خوابم برد، مشقم رو ننوشتم، دیگه هم نمی نویسم. ‏
احمدی نژاد: استاد! کی گفته بود باید مشق بنویسیم؟ ما که اصلا نشنیدیم.‏
علی لاریجانی: معلم بزرگوار! مشق مون رو ننوشتیم، ولی همین الآن هم مال خودمون رو می ‏نویسیم هم مال داداش مون رو.‏
باقر قالیباف: آقا اجازه! ما دفترمون افتاد توی جوب آب بردش، خودمون هم تصادف کردیم.‏
حسین شریعتمداری: آموزگار محترم! شما خودتان تکالیف دینی تان را انجام دادید که از ما ‏تکالیف دنیوی مان را می خواهید؟ ‏
اکبر گنجی: معلم عزیز! ما مشقامون رو ننوشتیم ولی سه تا بیانیه نوشتیم به جاش که باید همه ‏بچه های کلاس از روش بنویسن.‏

شانزده سالگی: اصغر! می زنم فک تو پیاده می کنم.‏
آیت الله خامنه ای: دشمن باید بداند که توی دهانش می زنم، و این جوانان محل هم توی دهان ‏اصغر و اصغرها و سایر دشمنان محل می زنند.‏
هاشمی رفسنجانی: اصغر جان! بیا بریم شب خونه ما بازی کنیم.‏
سید محمد خاتمی: اصغر! اخطار منو جدی بگیر، وگرنه قهر می کنم باهات تا فردا ظهر.‏
مهدی کروبی: اصغر! پاشو! چرا نفست در نمی آد.‏
احمدی نژاد: اصغر! یکی بود اسمش اکبر بود، اینقدر بهش کمک نقدی زدم که سه ماه ‏بیمارستان بود، آخرش هم آن قدر نامه نوشت که با هم عکس گرفتیم، الآن اسم محمود از ‏دهنش نمی افته.‏
علی لاریجانی: جناب سروان! یه اصغره که خیلی خلاف کرده، بگیرینش، فقط اسم ما نیاد ‏وسط. ‏
باقر قالیباف: بچه ها! اصغر همینه، با سنگ بزنینش.‏
حسین شریعتمداری: اصغر! یادته وقتی بچه بودیم پررویی کردی، من می خواستم بزنمت ولی ‏هیچی نگفتم، می دونستم آخرش منافق می شی، اعتراف کن و هر کاری با صغرا کردی بگو.‏
اکبر گنجی: اصغر! به قول آرنولد شوارتزنگر( متولد 3 جولای 1947) چانه ات را پیاده ‏خواهم نمود( اشکال از مترجم است، به نویسنده دست نزنید)‏

بیست و دو سالگی: عزیزم! دوستت دارم، عاشقتم.‏
آیت الله خامنه ای: عزیزم! دوست داشتن خداوند به عنوان والاترین عضو خانواده وظیفه ای ‏است که دشمنان هرگز نمی توانند آن را درک کنند.‏
هاشمی رفسنجانی: عفت عزیز! لطفا یک چای بیاور و در را هم ببند.‏
سید محمد خاتمی: محبوب من! از مهر تو چگونه سخن نگویم وقتی که اشک در چشمانم حلقه ‏می زند و عشق تو در دلم همواره هست. ‏
مهدی کروبی: قربانت برم ایشا الله، آخه تو شی هسی که مه تا حالا چنین شی ندیدم.‏
احمدی نژاد: من عزیزتم، نه؟ منو دوست داری، نه؟ عاشق منی؟ مثل همه دنیا مثه ایتالیائی ها ‏مثه اون فرمانده آمریکائی که میگن فرمانده نبوده مترجم بوده آخه به تو چه. اصلا تو جرات ‏داری با مترجمش هم عکس بگیری. منقد عزیزمان هتک و هوتکت را پاره میکنم منقد حسین ‏را میگم.‏
علی لاریجانی: عزیزم! تو را به عنوان جلوه ای از محبوب دوست می دارم، ای مهربان!‏
باقر قالیباف: جون! جیگرتو ناناز، بیا سوار طیاره شود در دو هزار پائی بیبن چه عشقی داره. ‏تازه شهر هم تمیز تمیزه . هواش اگر آلوده است ربطی به شهرداری نداره.‏
حسین شریعتمداری: حاج خانوم! تمام پرونده تو خوندم، یه لکه سیاه توش نیست، واقعا بی ‏مساله ای، یک سرمقاله هم بنویسی علیه کفار بیشتر دوستت دارم.‏
اکبر گنجی: عزیزم! بقول ژاک دریدا( 2004- 1930) عشق چیز بزرگی است، به قول ‏شکسپیر " محبوبم"‏

با تشکر ویژه از سید ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

 

 

تقريبا نود و هشت درصد امت شهيدپرور و بخصوص انواع انديشمند آن هيچ ترديدي ندارند که اسلام با دموکراسي تضاد دارد. اين نود و هشت درصد روزي نود و هشت مقاله در همين راستا منتشر مي کنند. اما ما چون هميشه فکر مي کنيم حق با آن دو درصد است، دلايل قطعي، روشن، آشکار و بديهي خود را در مورد سازگار بودن اسلام و دموکراسي عينا به عرض مي رسانيم:

فرض اول: اصلا مهم نيست که اسلام با دموکراسي سازگار است يا نه، چون دموکراسي موضوعي است که بين مردم وجود دارد، اما اسلام بين مردم وجود ندارد.

توضيح ضروري: اصولا اسلام اگر هم با دموکراسي سازگار باشد، اتفاق مهمي نمي افتد، چون مسلمانان به همان دليلي که بقيه کارهاي سازگار با اسلام را انجام نمي دهند، اين يکي را هم انجام نمي دهند، بنابراين چيزي که مهم است اين است که آيا مسلمانان با دموکراسي سازگار هستند يا نه؟

عکس قضيه: تقريبا 99 درصد کساني که طرفدار دموکراسي هستند و معتقدند که اسلام با دموکراسي سازگار نيست، خودشان مسلمان هستند و همين نشان مي دهد که اسلام با دموکراسي سازگار است.

دومين عکس قضيه: اصولا اسلام بايد با دموکراسي سازگار باشد، چون اگر نباشد خواهرمان و مادرمان با مشکلات فراواني مواجه خواهند شد و چون ما بايد به فکر خواهر و مادرمان باشيم، بنابراين به نفع مان است که اسلام با دموکراسي سازگار باشد.

روش اثبات منطقي: فرض کنيم مسلمانان مجبور باشند بين اسلام و دموکراسي يکي را انتخاب کنند، طبيعي است که آنها اگر مسلمان باشند، اسلام را انتخاب مي کنند، در نتيجه بايد بسرعت فرار کنيم، چون تا چند دقيقه بعد کره زمين منفجر مي شود. اما طبيعي تر اين است که مسلمانان دموکراسي را انتخاب کنند، چون اگر کره زمين منفجر شود، خودشان هم مي ميرند. و چون مسلمانان حتي اگر به فکر دموکراسي هم نباشند، به فکر جانشان هستند، به همين دليل دموکراسي با اسلام سازگار است.

روش دوم اثبات منطقي: فرض مي کنيم  مسلمانان بخواهند بين دموکراسي و اسلام يکي را انتخاب کنند. اگر ما طرفدار دموکراسي باشيم، بايد اميدوار باشيم که آنها دموکراسي را انتخاب کنند و اگر مخالف دموکراسي باشيم، بايد اميدوار باشيم که آنها اسلام را انتخاب کنند. به همين دليل آدمي که طرفدار دموکراسي است بايد ديوانه باشد که مسلمانان را در شرايطي قرار بدهد که به ضرر خودش تمام شود، مگر اينکه واقعا ديوانه باشد، که طبق بررسي هاي جديد تعداد ديوانه ها اخيرا افزايش يافته است.

روش بررسي غيرنظري: مسيحيت با دموکراسي سازگار است، براي مثال ميليونها نفر در سيصد سال گذشته به دليل همين سازگاري کشته شد اند. يهوديت هم با دموکراسي بسيار سازگار است، تقريبا لازم است يک دور تاريخ زندگي يهوديان را ورق بزنيم تا بفهميم که در طول تاريخ هميشه يهوديت با دموکراسي سازگار بوده است. مي ماند بودائيان که در چين سالها با دموکراسي سازگار بودند و هستند. وقتي مسيحيت و يهوديت با دموکراسي سازگار است، چرا اسلام نمي تواند سازگار باشد؟

قضيه عکس روش بررسي غيرنظري: علت سازگاري مسيحيت و يهوديت و بودائيان با دموکراسي اين است که اصولا مسيحيان و يهوديان و بودائيان دموکرات چندان هم مسيحي و يهودي و بودائي نبودند، سووال اين است: حالا مگر ما مسلمانيم؟ و اگر اين يک ميليارد آ��مي که اسم شان مسلمان است، اگر واقعا مسلمان بودند، سنگ روي سنگ بند مي شد؟

اثبات ضرورت نتيجه به جاي حقيقت: اصولا دموکراسي ضروري است، وگرنه مي ريزند همه مان را کتک مي زنند، به همين دليل اگر اسلام هم با دموکراسي سازگار نباشد، ما به جاي اينکه زور بزنيم تا اثبات کنيم که اين دو تا با هم سازگار نيستند، بايد فشار بياوريم که سازگار بشوند. براي سازگار شدن مسلمانان با هر چيزي( اعم از فاشيسم، کمونيسم، امپرياليسم، سلطنت، سوسياليسم....) چند سالي وقت لازم است. وقتي مسلمانان دهها سال جزو بهترين کمونيست هاي دنيا بودند، طبيعي است که مي توانند دموکرات هم باشند.

برهان خلف يا چرا در ايران مسلمانان با دموکراسي سازگار مي شوند؟ در اسلام بطور طبيعي چيزهايي مثل عرق سگي، رقص باباکرم، موسيقي دامبولي ديشو، روسپيگري، دروغ، فيلم پورنو، ربا، ريا و چيزهاي ديگري شبيه اين حرام است و طبيعي است که با دين سازگار نيست، وقتي همه اينها در ايران وجود دارد، دين هم وجود دارد، چطور دموکراسي نمي تواند وجود داشته باشد؟

عکس برهان خلف: اصولا در ايران اکثر مسلمانان نماز نمي خوانند و بيش از اکثر مسلمانان روزه نمي گيرند، وقتي هشتاد درصد مسلمانان مي توانند بدون نماز خواندن مسلمان باشند، چرا نمي توانند دموکرات باشند؟

نتيجه بسيار مهم: به احتمال زياد اسلام با دموکراسي سازگار نيست، ولي کسي به اسلام اعتقاد ندارد که بخواهد با دموکراسي ناسازگار باشد.

بوفه دانشگاهم ربطی به دموکراسی نداره ربطش به فرشندگان خوشگلش است

همچنین علاقمندان به موسیقی از این پس میتواندبه خبرگزاری ایسکانیوز(iscsnews.ir)سرویس اجتماعی لینک اسیب های اجتماعی مراجعه کنند البته این کار رو برای بازتاب بیشتر کردم و تقدیم میکنم به مشتاقان موسیقی پر مفهوم متال!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  87/05/03ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

 

زنده باد مردانی که مانند مولای شان علی وقتی می خواهند به فقرا کمک کنند، شبها نانی در دست می گیرند و چهره پنهان می کنند تا فقرا از فقر خود خجالت نکشند. زنده باد آقای وزیر پیرو عدل علی که چنین به فکر فقرا هستید.

زنده باد خدمتگذاران ملت که دخترکان معصوم و فقیر را جلوی دوربین به صف می کشند تا وزیری بسته هزارتومانی را به دست بگیرد و وقتی عکاس شروع کرد به عکاسی کردن، با لبخندی که به زور روی لب هایش ماسیده است، پول بدهد به بچه ها و مدیر موسسه به بچه ها بگوید: بچه ها لبخند بزنید، دارند عکس می گیرند. لبخند بزنید تا آقای وزیر نشان بدهد که تا چه حد فرزندان ایران زمین را دوست می دارد.

زنده باد مدیران عزیزی که دخترکان معصوم رها شده در خیابان ها را به خانه های اخلاق و انصاف می آورند تا به جای اینکه آنان به خودفروشی بیفتند، جلوی دوربین های وقیح و کثیف تبلیغات پوپولیستی و احمقانه دولتی که بوی لجن می دهد، به آنها پول بدهند و برای خودشان آدم بخرند.

زنده باد دولت عزیزی که برای سربلندی ملت همه کار می کند، همه تلاشش را می کند تا مردم را به بردگانی تبدیل کند که مستقیما و جلوی دوربین از دولت پول می گیرند. زنده باد سوسیالیزم احمدی نژادی که جهان را تکان داده است.

و زنده باد مردانی که حیثیت امام شان را که هزار بار گفته اند در خفا و در نهان به فقرا چیزی می داد تا آنان شرم نکنند، حیثیت امام علی را به دو روز دولت بی عرضه بی کفایتی می فروشند تا بچه ها با چشم خودشان ببینند و باور کنند که تمام آن افسانه ها دروغ بود.

ایستادم، آقای وزیر آمد، به هر کدام مان یک هزار تومانی دادند، خانوم مدیر گفت هر وقت پول دست تون دادند و عکاس عکس گرفت لبخند بزنید. ولی من خجالت می کشیدم. توی خیابون وقتی گدایی می کردیم کسی ازمون عکس نمی گرفت. راستی آقای عکاس! این عکس ها رو کجا چاپ می کنین؟

آقای وزیر! چه می کنید با این ملت؟
آقای وزیر! ما که دین نداریم. لااقل بگذارید فکر کنیم علی آزاده بود.
آقای وزیر ما که می دانیم عدالت شما دروغ است و جز برای دوربین کاری نمی کنید، لااقل بگذارید فکر کنیم امام تان مثل شما دروغگو نبود.
آقای وزیر! ما که می دانیم فقیریم و اگر از اینجا بیرون مان کنند، شب را باید زیر یک گردن کلفت بخوابیم و دو سال بعد هم بفروشندمان به یک....رسمی، لااقل حالا بگذارید در همین جا در بدبختی مان بمانیم، چرا عکس مان را می گیرید؟

نگذارید بچه ها شک کنند که خوبی مرده است.

مانی/با تشکر از س.ا.ن

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

پدر ... مادر ... !!

نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طوراتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند! به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد  ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها!!!

 اما پدر...مادر...

من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم. امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را می شناسی!!

و تو علی را به من معرفی کردی که با یک دست در خیبر را میگشاید وبا یک دست کل لشکر را ویران میسازدو من با تمام کودکیکم علی را با رستم یکی میدانستم

پدر مادر:تو ان علی را که با انگشت عسل در دهان یتیمان میگذاشت به من نشان ندادی .تو ان شوهر نمونه را به من نشناختی وتو به آن کسی که با مرگ خوشبخت شد اشاره ای نکردی وتو...

وتو متهمی اما روزت مبارک

مانی/با تشکر از خانم شریعت رضوی همسر دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  87/04/26ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

نیمای عزیز1- من اقای مانی هستم 2-منم فامیلیم نصیریه 3-من خبرنگارم وفکر میکردم میشه اخبار خوبو با ته مایه طنز تو سایت گذاشت 4- منم ترم بعد  بعد اخرین ترمم۵-از کسی که مرلین منسن گوش میده زیاذ توقع نداشته باش۶-نمی خواستم وب یه بعدی باشه واز این که از احمدی نژاد زیاد مینویسم به این خاطر که مردم بفهمن چه بلایی سرشون اومده۷-خیلی دوستت دارم ۸-کوچیکتم۹-از این به بعد سعی میکنم فقط در مورد  دانشگاه بنویسم البته اگه رام دادین۱۰-lets go

  تو ویکی پدیا به چیز جالبی بر خوردم دقت کنین

این واحد(قیام دشت) با تصویب هیات امنای دانشگاه آزاد در اسفند 1378 تاسیس شد و از سال 1380 فعالیت خوذ را در قالب مرکز آموزشی زیر نظر واحد تهران مرکزی وبا جذب 400 دانشجو در دو رشته تربیت بدنی و علوم اجتماعی گرایش برنامه ریزی در یک ساختمان دو طبقه در شهرک قیام دشت آغاز کرد.و در سنوات بعدی با جذب دانشجوی بیشتر با اجاره بخشی از پاساژ بازار مصالح در 3کیلومتری سه راه افسریه کار خود را ادمه داد. با احتمام وحمایت دکتر جاسبی و...در زمینی به مساحت 54هکتار از سال 82 مراحل تهیه نقشه وپلان کشی مجتمع دانشگاهی تهران شرق توسط متخصصان و کارشناسان معاونت عمران سازمان مرکزی دانشگاه تهیه و احداث فاز یک(با 5000متر مربع در دو طبقه وبا نمای سنگ) در مرداد 1383 و فازدوبه مساحت 6000 متر مربع دارای 50 کلاس درس در مهر ماه 1385 توسط دکتر جاسبی افتتاح شد. همچنین این دانشگاه از ابتدای سال 1384 رسما از واحد تهران مرکز جدا و به عنوان دانشگاه آزاد اسلامی واحد قیام دشت کار خود را آغاز کرد و در سال 1385 به واحد قیام دشت(تهران شرق) تغییر نام داد ودر حال حاضر با نام واحد تهران شرق فعالیت می کند. این واحد دانشگاهی در مهر ماه 1385 و با افتتاح فاز2 و تکمیل اعضای هیئتعلمی به وهحد بزرگ ارتقا یافت وجمع امتیازات خود را به 300 رسانید ودر حال حاضر در حال ارتقا به واحد بسیار بزرگ است.این دانشگاه تا قبل از این(تیر ماه 1386)دارای 3500 دانشجو در رشته های: برنامه ریزی اجتماعی و ارتباطات اجتماعی وشیمی کاربردی و شیمی محض وزیست شناسی وروزنامه نگاری و روابط عمومی وتربیت بدنی در مقطع کارشناسی و همچنین نرم افزار وبرق ومکانیک وتاسیسات و حسابداری و نقاشی وگرافیک و خدمات مسافرتی وجهانگردی در مقطع کاردانی را دارا بود که باسعی وتلاش ریاست این واحد و معاونین و مدیران گروههای آموزشی و اهتمام و تصویب سازمان مرکزی دانشگاه آزاد اسلامی از سال آینده به غیر از رشته های گرافیک و نقاشی تمامی رشته های کاردانی این واحد از امسال(1386بهمن) فقط در مقاطع کارشناسی ناپیوسته و کارشناسی پیوسته دانشجو جذب مینماید.

اما چون دانشگاه ما در حال رقابت با دانشگاه های معتبری چون کمریج وucla هنوز رشتهاش کاردانی مونده اما در زمینه های خوش تیپی اساتید وکیفیت اموزش و اتوماسیون اونها رو گرفته.

+ نوشته شده در  87/04/25ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

به خاطر  سوگند نمیخواستم این بحث ادامه بدم اما فقط ۱ چیز دیگه میگمو این بحثو میبندم شماهایی که برای من نظر گذاشتین فقط یک بار برید تام ویتس یا باب مارلی گوش کنیند ضرر نمیکنین در ضمن طی یک ازمایش متوجه شدن ملکولای اب با موسیقی متالیکا آز هم دور میشن و با موسیقی تام ویتس به هم نزدیک.در ضمن بهتره کسایی که زبان بلدن برن  باب مارلی گوش کنن وگرنه با گیتارشون حال کنن بهتره . از این به بعدم دیگه راجع موسیقی نمینویسم برید با متالیکاتون حال کنین به من چه.

مانی

+ نوشته شده در  87/04/22ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

بعضی ادما هستند مثل همین مرلین منسون خودمون که البته ببخشیدا اما هیچی از موسیقی نمیفهمن  تازه با کمال پرویی تبلیغم میکنن یه لحظه توجه کنیین (اهااااای!!! مواظب حرف زدنت باشهیچ میدونی توی امریکا چند میلیون طرفدار داره؟ هیچ میدونی برای کنسرت هاش ادم میکشن تا سالن پر نشه بتونن ببیننش؟؟؟ هیچ میدونی فروش و پوشیدن تی شرت و شلوارش در ایران ممنوع شده؟؟میدونی به عنوان شیطان بزرگ مورد پرستش قرار میگیره؟؟ اصلا میدونی کیه و سبکش چیه؟ پس مواظب باش)

حالا این اقا میخواد اهنگ گوش بده که ۲ حالت پیش میارد ۱-اگه زبان بلد نیستی غلط میکنی آهنگ خارجی گوش میدی ۲- اگه زبان بلدی برو جان لنونو" باب مارلیو" تام ویتس" گوش کن  

حالا هرکی میخوار فحش بده اما نظر من اینه که آهنگ های افرادی مثل مرلین منسون"متالیکا" وحتی ریکی مارتین  مثل کشیدن ناخن رو تخته سیاه است 

فردا متحان دارم وگرنه خیلی حرف داشتم

مانی/alireza.sana@yahoo.com

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

رئیس جمهور ایران اعلام کرد که نیروهای آمریکایی در هنگام سفر او به عراق قصد ربودن او را داشتند. او گفته است آنها می خواستند از طریق سرقت من ایران را تحت فشار قرار داده و باج خواهی کنند.

با اعلام این موضوع جهان سیاست به هم ریخت. کاخ سفید اعلام کرد ما قصد دزدی رئیس جمهور ایران را نداشتیم. دولت عراق نیز از این موضوع اعلام بی خبری کرد. اما رئیس جمهور ایران اعلام کرد آماده است مستندات این آدم ربایی بزرگ را منتشر کند. اکنون سووال بزرگ جهان سیاست این است: " آیا آمریکایی ها قصد دزدیدن رئیس جمهور ایران را داشتند؟ آیا آنها می خواستند با دزدیدن احمدی نژاد از توانایی های علمی او استفاده کنند؟ واقعا چرا آمریکایی ها می خواستند رئیس جمهورایران را سرقت کنند؟"

گزارش ویژه این هفته ما تلاش کرده است تا از طریق ارتباط با برخی منابع نزدیک به این سووالات پاسخ دهد.

جلال طالبانی، رئیس جمهور عراق که در روز حادثه رئیس جمهور ربایی حضور داشت، با ما در این مورد گفتگو کرده است: " ما داشتیم در خیابان های بغداد قدم می زدیم. من به ایشان گفته بودم اینجا خطرناک است، ولی ایشان اصرار عجیبی داشت که حتما از جلوی سربازان آمریکایی رد بشود و برای آنها دست تکان بدهد، او حتی به آنها انگشتش شصتش را هم نشان داد و آنها فکر کردند او برایشان آرزوی موفقیت می کند. ایشان گفت: من می خواهم در همین محله که بوش جرات نکرد راه برود، بدون محافظ قدم بزنم. من گفتم: این کار رو نکن، آمریکایی ها می دزدنت. سووال کرد: اگر بدزدن چی می شه؟ گفتم: می برنت آمریکا. گفت: تنهایی یا با با خانواده؟ گفتم: تنهایی. گفت: اگر برم نزدیک شون ممکنه منو بدزدن؟ گفتم: آره. رفت به طرف کامیون های آمریکایی، سه تا کامیون پر از سربازان آمریکایی اونجا بودن، ولی آنها با دیدن اون در رفتند و سرقت اتفاق نیفتاد.آ

یا آمریکایی ها واقعا قصد دزدیدن احمدی نژاد را داشتند؟ چه کسی آن فکس هولناک را فرستاد؟ آمریکایی ها می خواستند پس از دزدیدن احمدی نژاد با او چه کنند؟

خبرنگار ما برای کشف گوشه ای دیگر از این حقیقت، بطور مخفی با یکی از محافظان رئیس جمهور ایران ارتباط برقرار کرد. این محافظ که ما او را اختصارا میم می خوانیم، نمی خواهد نامش هرگز برده شود. به همین دلیل در مصاحبه با خبرنگار ما او صدایش را تغییر داد. " میم" که از سومین روز ریاست جمهوری احمدی نژاد معاونش بوده است، گفت: " از وقتی وارد عراق شدیم، دکتر دائم به ما می گفت آمریکایی ها می خوان منو بدزدن. یک روز به من گفت بیا بریم جلوی گشتی های آمریکایی قدم بزنیم تا حال شون رو بگیریم. گفتم: دکتر! می دزدنت! گفت: بخاطر امام زمان طوری نیست. گفتم: دکتر! اگر دزدیدنت می برنت آمریکا. گفت: بخاطر آقا امام زمان می ریم آمریکا. من گفتم: دکتر! بخاطر آقا امام زمان منم با خودت ببر آمریکا. دکتر گفت: تو کسی آشنا داری کهع اگر رفتیم امریکا بعدش زن و بچه مون رو بیاریم اونجا؟ گفتم: آره دکتر، همه جوره. گفتم آره، ولی دروغ گفتم. آشنا نداشتم. ولی با خودم گفتم بعدش یه طوری می شه دیگه.

اما در این مورد فقط یک نفر است که از سالها قبل موضوع دزدیدن احمدی نژاد را مطرح کرده است، بی انکه کسی به تذکرات بی شائبه او توجه کند. ما با او گفتگو کردیم. " شهرام شب پره" یکی از کارشناسان امور سرقت و مسائل هنری که سالهاست از لس آنجلس مسائل ایران را رصد می کند، اطلاعات ذیقیمتی درباره دزدیدن احمدی نژاد دارد. شهرام شب پره که سعی می کند تصویرش شناخته نشود، به خبرنگار ما گفته است: " من در جریان سرقت ایشون بودم و قبلا هم هشدار داده بودم، حتی با کمک برادرم و دوستانم شعری براش درست کردیم. البته اون شعر رو من نخوندم و شعر دیگری رو خوندم، اصل اون شعر این ب��د: " ای قشنگ تر از پریا، تنها به عراق نریا، آمریکایی ها دزدن، عشق منو می دزدن." وقتی ما ای شعرو ره می خوندیم انتظار داشتیم ایشون حواسش باشه، ولی به نظرم خوب حواسش رو جمع نکرد."

شهرام شب پره: بهش گفتم تنها تو عراق نریا، آمریکایی ها دزدن، عشق منو می دزدن

جستجوی ما برای حل این معما به نتیجه نرسید. و سووال باقی ماند. آیا احمدی نژاد مستنداتی رو خواهد کرد تا نشان دهد که می خواستند او را بدزدند؟ آمریکا و اسرائیل این موضوع را منکر شده اند، اما شهرام و مجتبی حرف دیگری دارند. شاید روزی کسی از این راز عجیب پرده بردارد.

متن صدای این گزارش را پس فردا از رادیو زمانه بشنوید. گزارش ویژه بخشی است از برنامه من در رادیو زمانه به نام از این ستون به آن ستون. حتما به زمانه سر بزنید و صدای عجیب و غریب و غیرمنطقی این رادیو را بشنوید.

با تشکر ویژه از س.ا.ن/مانی/alireza.sana@yahoo.com

+ نوشته شده در  87/04/12ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  | 

دیروز احمدی نژاد با دانشجویان دانشگاه امام صادق، که طبیعتا نماینده همه دانشگاههای ‏کشور است، در ساعت نه شب تا یک نیمه شب که طبیعتا همه ملاقات های مردمی در دنیا در ‏همین ساعت صورت می گیرد، در دفتر خودش که طبعا هر کسی در دنیا می خواهد با مسائل ‏دانشگاه مواجه بشود، در دفتر رئیس جمهور با دانشجویان ملاقات می کند، برای آگاهی از ‏مسائل دانشگاه، برای دانشجویان سخنانی ایراد کرد و در این سخنان اعلام کرد: " هنوز همه ‏آرمانهای مان را روی میز نیاورده ایم." در همین موقع دانشجویان شعار دادند: " رئیس ‏جمهور عزیز، بذار اونو روی میز." ‏

وی سپس به دانشجویا» گفت: آیا سووالی دارید؟ یکی از دانشجویان گفت: شما چرا اینقدر ‏خوبید؟ وی پاسخ داد: به این سووال پاسخ نمی دهم، مادرم باید بگوید من چرا خوبم. یکی دیگر ‏از دانشجویان پرسید: چرا آب در صد درجه به جوش می آید؟ وی پاسخ داد: ای شیطون، ‏معلومه تو هم مثل من تو کار علم واردی. سپس یک دانشجوی دیگر گفت: الهی قربونت برم، ‏می شه من بمیرم براتون؟ وی گفت: نه عزیزم، خوبی از خودتونه، تو رو خدا اینقدر محبت ‏جامعه دانشجویی رو به من نشون ندین. آنگاه یکی از دانشجویان معترض گفت: " چرا رئیس ‏جمهور دستور نمی دهد که همه دانشجویان دیگر را کتک بزنند؟" رئیس جمهور گفت: شما ‏فکر می کنید رئیس جمهور شما همه قدرتها را دارد؟ من الآن دو سال است می گویم عامل ‏گرانی مسکن را پیدا کنید، ولی نمی کنند. آنگاه یک دانشجوی دیگر با عصبانیت پرسید: چرا ‏بعضی از نیروهای کثیف با شما مخالفند؟ رئیس جمهور پاسخ داد: چون من خیلی ماه هستم. در ‏پایان یکی از دانشجویان گفت: شما وقتی دانشجو بودید مثل ما شهامت سووال کردن از رئیس ‏جمهور را داشتید؟ احمدی نژاد پاسخ داد: ما همیشه آرزوی مان بود روزی رئیس جمهور ‏شویم و بگذاریم دانشجویان بیایند پیش ما و حرف دل شان را بزنند. در پایان دانشجویان رفتند. ‏در همین راستا، و با توجه به اهمیت سووال کردن و پاسخ دادن، یک پرسشنامه چهار جوابی ‏برای کلیه دانشجویان کشور طرح می شود. لطفا به این سووالات پاسخ داده و پاسخنامه را ‏برای عمه رئیس جمهور که معمولا در مقابل دانشجویان پاسخگوست بفرستید.‏

سووال اول: چرا رئیس جمهور برای پاسخ دادن به سووالات دانشجویان آمریکایی ده هزار ‏کیلومتر سفر کرده و با شجاعت به میان دانشجویان دانشگاه کلمبیا رفت، ولی همین رئیس ‏جمهور با شجاعت به دانشگاه تهران نرفت؟
‏1) چون رئیس جمهور ما خیلی شجاع است؟
‏2) چون راه دانشگاه تهران خیلی دور است؟
‏3) چون کلمبیا در خارج است و دانشگاه تهران در داخل؟
‏4) چون در آنجا دوربین زیاد بود؟

سووال دوم: چرا رئیس جمهور به جای رفتن میان دانشجویان آنها را به میان خودش آورد؟
‏1) چون آمدن سیصد نفر از رفتن یک نفر ساده تر است؟
‏2) چون در دانشگاه سالن برای ملاقات نبود، ولی در دفتر بود؟
‏3) چون می خواست برود که یکهو دید آمدند؟
‏4) آنها نیامدند، بلکه آورده شدند؟

سووال سوم: چرا در جلسه پرسش و پاسخ با دانشجویان هیچ سووالی مطرح نشد؟
‏1) چون رئیس جمهور همه سووال ها را بلد بود؟
‏2) چون دانشجویان اصولا سووالی ندارند؟
‏3) چون رئیس جمهور همه جواب ها را داد؟
‏4) اصولا سووال کردن برای سلامتی خوب نیست؟

ئووال چهارم: چرا به جای دانشجویان دانشگاه تهران، دانشجویان دانشگاه امام صادق برای ‏ملاقات با رئیس جمهور انتخاب شدند؟
‏1) چون دانشجویان دانشگاه تهران چاق بودند و در آن سالن جا نمی شدند؟
‏2) چون امام صادق امام هفتم شیعیان است؟
‏3) چون دانشجویان دانشگاه تهران سرما خورده بودند؟
‏4) چون دانشجویان امام صادق قبلا آمده بودند، لازم بود که بعدا هم بیایند؟

سووال پنجم: چرا رئیس جمهور برای ملاقات با روستائیان ابرقو ساعت دوازده ظهر با آنها ‏ملاقات می کند، ولی با دانشجویان ساعت 9 شب تا 1 نیمه شب ملاقات کرد؟‏
‏1) چون روستائیان شب ها زود می خوابند؟
‏2) چون رئیس جمهور وقت شناس است؟
‏3) چون دانشجویان شبها دیر می خوابند؟
‏4) ارتش چرا ندارد؟

سووال ششم: منظور رئیس جمهور در جمله " هنوز همه آرمانها را روی میز نیاورده ایم." از ‏‏" آرمان" چیست؟
‏1) یک چیز مهم که ایشان دارد، ولی ما تا حالا ندیدیم؟
‏2) یک چیز بزرگ که اگر روی میز بگذارند، همه دنیا به هم می ریزد؟
‏3) یک چیز مهم که فعلا رئیس جمهور به کسی نشان نداده؟
‏4) یک چیزی که فعلا زیر میز است؟

سووال هفتم: با توجه به جمله " هنوز همه آرمانها را روی میز نیاوردیم" پیش بینی کنید اگر ‏همه آرمان��ا را روی میز بیاورند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
‏1) دهان مان آسفالت است؟
‏2) دهان مان صاف است؟
‏3) دهان مان بسته می شود؟
‏4) دهان مان یک جور دیگر می شود؟

سووال هشتم: با توجه به اینکه " هنوز همه آرمانها را روی میز نیاورده اند" قیمت همه چیز ‏دو برابر شده است، اگر " همه آرمانهای رئیس جمهور" را روی میز بگذارند، قیمت ها چند ‏برابر می شود؟
‏1) دو برابر و نیم؟
‏2) دوبرابر و هفتاد و پنج صدم؟
‏3) سه برابر؟
‏4) هر سه پاسخ صحیح است؟‏

سووال نهم: با توجه به اینکه " هنوز همه آرمانها را روی میز نیاورده اند" آقای پالیزدار اعلام ‏کرد اکثر آرمانگرایان کشور پرونده فساد مالی دارند، میان پالیزدار، میز و آرمان چه رابطه ‏ای وجود دارد؟
‏1) حرف های پالیزدار آرمان زیرمیزی است، ولی آرمان رئیس جمهور روی میزی است؟‏
‏2) اصولا آرمان تا وقتی روی میز نرفته، زیرمیزی می گیرد؟
‏3) آرمان را اگر روی میز نگذارند، سر می خورد و می رود زیر میز؟
‏4) احتمالا اگر رئیس جمهور آرمانش را روی میز بگذارد، احتمالا می رود پیش پالیزدار؟

سووال دهم: با توجه به دستگیری استاد مددی، یکی از آرمانگرایان دانشگاه زنجان، پاسخ دهید ‏که میان میز و آرمان استاد مددی چه رابطه ای وجود دارد؟ ‏
‏1) استاد مددی همه آرمانهایش را نشان داد، ولی روی میز نگذاشت؟
‏2) اصولا وقتی کسی می خواهد آرمانش را نشان دهد، باید موبایل ها را خاموش کنند؟
‏3) استاد مددی و سردار زارعی همه آرمان شان را روی میز گذاشتند، ولی بدشانسی آوردند؟
‏4) هر سه پاسخ غلط است؟

مانی/ALIREZA.SANA@YAHOO.COM

+ نوشته شده در  87/04/03ساعت   توسط مانی alireza.sana@yahoo.com  |